یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بر کَنند و از ده به در کُنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مردمانند؛ سگ را گشادهاند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید، گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت: جامۀ خود میخواهم اگر انعام فرمایی، از بخشش تو به اجازۀ کوچ راضی هستیم.
امیدوار بود آدمی به خیر کسان / مرا به خیر تو امّید نیست، شر مرسان
( گلستان سعدی )
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۵ توسط رضا