هین کژ و راست میروی، باز چه خوردهای بگو / مست و خراب میروی خانه به خانه، کو به کو
راست بگو، نهان مکن، پشت به عاشقان مکن / چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو؟
گفتمش ای رسولِ جان، ای سببِ نزولِ جان / زآنک تو خوردهای بده، چند عتاب و گفتگو؟
گفت شرارهای از آن گر ببری سویِ دهان / حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو
لقمۀ هر خورنده را درخورِ او دهد خدا / آنچه گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو
خامُش باش و معتمَد، محرمِ رازِ نیک و بد / آنکه نیازمودیَش، راز مگو به پیشِ او
.
( غزلیّات مولوی )
سخت خوش است چشمِ تو، وآن رخِ گلفشانِ تو / دوش چه خوردهای دلا؟ راست بگو به جانِ تو
مرده اگر ببیندت، فهم کند که سرخوشی / چند نهان کنی که می فاش کند نهانِ تو
مشرق و مغرب ار روم، ور سویِ آسمان شوم / نیست نشانِ زندگی تا نرسد نشانِ تو
زاهدِ کشوری بُدَم، صاحبِ منبری بدم / کرد قضا دلِ مرا عاشق و کفزنانِ تو
صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم / تا به کجا کشد مرا مستیِ بیامانِ تو
.
( غزلیّات مولوی )
روشنیِ خانه تویی، خانه بمگذار و مرو / جان و دلم را به غم و غصّه بمسپار و مرو
دشمنِ ما را و تو را بهرِ خدا شاد مکن / حیلۀ دشمن مشنو، دوست میازار و مرو
.
( غزلیّات مولوی )