ORezaO

روان شد لشکرِ آبان به طرفِ جویبار اندر / نهاده سیمگون‌رایت به کتفِ کوهسار اندر

چو بر بستان کفن پوشید برفِ تندبار اندر / درختِ سرو بر تن کرد رختِ سوگوار اندر

درختان لرز لرزان در میانِ جویبار اندر / به پایِ هر درختی برگ‌ها گشته نثار اندر

به باغ آیند زاغان شامگاهان صد هزار اندر / در افکنده به ابرِ تیره بانگِ غار غار اندر

بدین معنی یکی بنگر به احوالِ دیار اندر / در افتاده به چنگِ دشمنانی دیوسار اندر

تو گوئی مرگ بگشاده به ایرانشهر بار اندر / به جانِ کشور افتاده گروهی گرگ‌وار اندر

دریغا کشورِ ایران بدین احوالِ زار اندر / دریغا آن دلیری‌ها به چندین روزگار اندر

چه شد رستم که هر ساعت به دشتِ کارزار اندر / گرامی جان سپر کردی به پیشِ شهریار اندر؟

ببین زی داریوش آن خسروِ با اقتدار اندر / به نقشِ بیستونش بین و آن والاشعار اندر

به بیم است از دروغی، چون به شهری گرگِ هار اندر / بخواهد کز دروغ ایران بماند بر کنار اندر

کنون گر بیند ایران را بدیت ایّامِ تار اندر / چکد خونابه‌اش از مژّگانِ اشکبار اندر

شده گوئی به ایرانشهر با عزّ و فخار اندر / تبارِ اهرمن چیره به یزدانی‌تبار اندر

ز بی‌برگی در افتاده به حالِ احتضار اندر / جهان‌خواران به گِردِ او چو جوقی لاشخوار اندر

.

( ملک‌الشعرا بهار )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۲ توسط رضا

زندگی جنگ است جانا بهرِ جنگ آماده شو / نیست هنگامِ تأمّل، بی‌درنگ آماده شو

همچو شیرِ سخت‌دندان یا عقابِ تیزچنگ / تا مرادِ خویش را آری به چنگ آماده شو

علم یکتا گوهر است و کاهلی کامِ نهنگ / تا بری این گوهر از کامِ نهنگ آماده شو

.

( ملک‌الشعرا بهار )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ مرداد ۱۴۰۲ توسط رضا

زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا / چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا

زهی ماه، زهی ماه، زهی بادۀ همراه / که جان را و جهان را بیاراست خدایا

فتادیم، فتادیم بدان‌سان که نخیزیم / ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

نه دامی‌ست، نه زنجیر، همه بسته چراییم؟ / چه بند است؟ چه زنجیر؟ که برپاست خدایا

ز عکسِ رخِ آن یار در این گلشن و گلزار / به هر سو مَه و خورشید و ثریّاست خدایا

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ مرداد ۱۴۰۲ توسط رضا

تو حالِ دلم پرسی، من در رخِ تو حیران / خواهم که سخن گویم، آواز برون ناید

گفتی که شدی رسوا، سهل است، به یک بوسه / بربند دهانم را تا راز برون ناید

.

( امیرخسرو دهلوی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۲ توسط رضا

بخش‌هایی از قصیده ملک‌الشعرا بهار در سال 1313 به مناسبت جشنی که رضاشاه برای هزارمین سال تصنیف شاهنامۀ فردوسی برپا کرد

.

آنچه کوروش کرد و دارا، وآنچه زردشتِ مهین / زنده گشت از همّتِ فردوسیِ سِحرآفرین

تازه گشت از طبعِ حکمت‌زایِ فردوسی به دهر / آنچه کردند آن بزرگان در جهان از داد و دین

باستانی‌نامه کافشاندندش اندر خاک و گِل / تازیان در سیصد و پنجاه سال از جهل و کین،

آفتابِ طبعِ فردوسی به سیّ و پنج سال / تازه از گِل برکشیدش چون شکفته یاسمین

شد درفش کاویانی باز برپا تا کشید / این سوارِ پارسی رخشِ فصاحت زیرِ زین

خود به کامِ خویش و گنجِ خویش کرد این شاهکار / نه کسش فرمود هان و نه کسش فرمود هین

گرچه خورد از گنجِ خویش و بر نخورد از رنجِ خویش / لیک ماند از خویش گنجی بی‌عدیل و بی‌قرین

آنچه گفت اندر اوستا زردهشت و آنچه کرد / اردشیر بابکان تا یزدگردِ بآفرین،

زنده کرد آن جمله فردوسی به الفاظِ دری / اینْت کرداری شگرف و اینْت گفتاری متین

ای مبارک اوستاد، ای شاعرِ والانژاد / ای سخن‌هایت به سویِ راستی حبلی متین،

با تو بد کردند و قدرِ خدمتت نشناختند / آزمندانِ بخیل و تاج‌دارانِ ضنین

.

( ملک‌الشعرا بهار )

.

در بیت یازدهم : ضنین : تنگ‌نظر، خسیس


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۲ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر