ORezaO

نغزی و خوبی و فَرَش، آتشِ تیزِ نظرش / پرسشِ همچون شکرش، کرد گرفتار مرا

دستگه و پیشه تو را، دانش و اندیشه تو را / شیر تو را، بیشه تو را، آهویِ تاتار مرا

ای دلِ قلّاش، مکن، فتنه و پرخاش مکن / شهره مکن، فاش مکن، بر سرِ بازار مرا

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲ توسط رضا

پای تویی، دست تویی، هستیِ هر هست تویی / بلبلِ سرمست تویی، جانبِ گلزار بیا

ای ز نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان / بارِ دگر رقص‌کنان بی‌دل و دستار بیا

روشنیِ روز تویی، شادیِ غم‌سوز تویی / ماهِ شب‌افروز تویی، ابرِ شکربار بیا

ای دلِ آواره بیا، وی جگرِ پاره بیا / ور رهِ در بسته بوَد از رهِ دیوار بیا

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۲ توسط رضا

رقصان سویِ گردون شوم، زآنجا سویِ بی‌چون شوم / صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زوتر بیا

گر مویِ من چون شیر شد از شوقِ مردن پیر شد / من آردم، گندم نی‌ام، چون آمدم در آسیا؟

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ تیر ۱۴۰۲ توسط رضا

بنشسته‌ام من بر درت تا بو که برجوشد وفا / باشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ

امروز ما مهمانِ تو، مستِ رخِ خندانِ تو / چون نامِ رویت می‌برم، دل می‌رود والله ز جا

مقبل‌ترین و نیک‌پی در برجِ زهره کیست؟ نی / زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا

بُد بی‌تو چنگ و نی حزین، بُرد آن کنار و، بوسه این / دف گفت می‌زن بر رخم تا رویِ من یابد بها

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ تیر ۱۴۰۲ توسط رضا

صبا می‌جنبد و بازم پریشان می‌کند از سر / دلِ بدبخت اگر وقتی به حالِ خویش می‌آید

رسید ایّامِ گُل وآن شوخ خواهد رفت در بُستان / از آن روزی که می‌ترسیدم اینک پیش می‌آید

.

( امیرخسرو دهلوی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ تیر ۱۴۰۲ توسط رضا

آیم کنم جان را گرو، گویی: مده زحمت برو / خدمت کنم تا وا روم، گویی که: ای ابله بیا

ای دل قرارِ تو چه شد؟ وآن کار و بارِ تو چه شد؟ / خوابت که می‌بندد چنین اندر صباح و در مسا؟

دل گفت: حسنِ رویِ او، وآن نرگسِ جادویِ او / وآن سنبلِ ابرویِ او، وآن لعلِ شیرین ماجرا

ای عشق پیشِ هر کسی نام و لقب داری بسی / من دوش نامِ دیگرت کردم که: دردِ بی‌دوا

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ تیر ۱۴۰۲ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر