نغزی و خوبی و فَرَش، آتشِ تیزِ نظرش / پرسشِ همچون شکرش، کرد گرفتار مرا
دستگه و پیشه تو را، دانش و اندیشه تو را / شیر تو را، بیشه تو را، آهویِ تاتار مرا
ای دلِ قلّاش، مکن، فتنه و پرخاش مکن / شهره مکن، فاش مکن، بر سرِ بازار مرا
.
( غزلیّات مولوی )
پای تویی، دست تویی، هستیِ هر هست تویی / بلبلِ سرمست تویی، جانبِ گلزار بیا
ای ز نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان / بارِ دگر رقصکنان بیدل و دستار بیا
روشنیِ روز تویی، شادیِ غمسوز تویی / ماهِ شبافروز تویی، ابرِ شکربار بیا
ای دلِ آواره بیا، وی جگرِ پاره بیا / ور رهِ در بسته بوَد از رهِ دیوار بیا
.
( غزلیّات مولوی )
رقصان سویِ گردون شوم، زآنجا سویِ بیچون شوم / صبر و قرارم بردهای ای میزبان زوتر بیا
گر مویِ من چون شیر شد از شوقِ مردن پیر شد / من آردم، گندم نیام، چون آمدم در آسیا؟
.
( غزلیّات مولوی )
بنشستهام من بر درت تا بو که برجوشد وفا / باشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ
امروز ما مهمانِ تو، مستِ رخِ خندانِ تو / چون نامِ رویت میبرم، دل میرود والله ز جا
مقبلترین و نیکپی در برجِ زهره کیست؟ نی / زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا
بُد بیتو چنگ و نی حزین، بُرد آن کنار و، بوسه این / دف گفت میزن بر رخم تا رویِ من یابد بها
.
( غزلیّات مولوی )
صبا میجنبد و بازم پریشان میکند از سر / دلِ بدبخت اگر وقتی به حالِ خویش میآید
رسید ایّامِ گُل وآن شوخ خواهد رفت در بُستان / از آن روزی که میترسیدم اینک پیش میآید
.
( امیرخسرو دهلوی )
آیم کنم جان را گرو، گویی: مده زحمت برو / خدمت کنم تا وا روم، گویی که: ای ابله بیا
ای دل قرارِ تو چه شد؟ وآن کار و بارِ تو چه شد؟ / خوابت که میبندد چنین اندر صباح و در مسا؟
دل گفت: حسنِ رویِ او، وآن نرگسِ جادویِ او / وآن سنبلِ ابرویِ او، وآن لعلِ شیرین ماجرا
ای عشق پیشِ هر کسی نام و لقب داری بسی / من دوش نامِ دیگرت کردم که: دردِ بیدوا
.
( غزلیّات مولوی )