ORezaO

چِننده‌یْ گل ار خارَش انگشت خست / گنه بر چننده‌ست، بر خار نیست

یکی موسمِ گل بر آن برگذر / ز دیدن گرت دیده بیزار نیست

بر آن سبزه و گل بِچَم شادمان / گرت جان رمنده ز گلزار نیست

ببینی گرت نیستی خارخار / که صد گونه گل هست و یک خار نیست

نگه کن بر آن جویبارِ روان / که گویی به‌جز اشکِ کهسار نیست

بوَد دختِ دریا و دلبندِ کوه / دلش لیک در بندِ دلدار نیست

نیاساید الّا در آغوشِ مام / ازیرا به‌جز رفتنش کار نیست

نگه کن بدان تازه گل در بهار / که خرّم چنو گونۀ یار نیست

نگه کن بدان میوه اندر درخت / که رخشان چنو دُرِّ شهوار نیست

.

( ملک‌الشعرا بهار )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۲ توسط رضا

به خُلقِ نیک در عالم توانی زندگی کردن / که با خُلقِ نکو رامِ تو گردد شیرِ آجامی

به جایِ علم اگر اخلاق بودی درسِ هر مکتب / به عالَم بی‌نشان گشتی غرور و حرص و نمّامی

مکرّر امتحان کردم که بهرِ زندگی کردن / بِهْ است از تندیّ و آشفتگی، نرمیّ و آرامی

.

( ملک‌الشعرا بهار )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۲ توسط رضا

تو مراقب باش بر احوالِ خویش / نوش بین در داد و، بعد از ظلم نیش

.

( مثنوی مولوی )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۲ توسط رضا

شاه انوشیروان به موسمِ دی / رفت بیرون ز شهر بهرِ شکار

در سرِ راه دید مزرعه‌ای / که در آن بود مردمِ بسیار

.

اندر آن دشت پیرمردی دید / که گذشته‌ست عمرِ او ز نود

دانۀ جوز در زمین می‌کاشت / که به فصلِ بهار سبز شود

.

گفت کسری به پیرمردِ حریص / که چرا حرص می‌زنی چندین؟

پای‌های تو بر لبِ گور است / تو کنون جوز می‌کنی به زمین؟

.

جوز ده سال عمر می‌خواهد / که قوی گردد و به بار آید

تو که بعد از دو روز خواهی مُرد / گردکان کِشتنت چه کار آید؟

.

مردِ دهقان به شاه کسری گفت / مردم از کاشتن زیان نبرند

دگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم و دیگران بخورند

.

گفت انوشیروان به دهقان: زه / زین حدیثِ خوشی که کردی یاد

چون چنین گفت شاه، گنجورش / بدره‌ای زر به مردِ دهقان داد

.

کشور آباد می‌شود چون شاه / با رعایا کند به مِهر سلوک

خانه یغما شود ز جهلِ رئیس / مُلک ویران شود ز جورِ ملوک

.

( ملک‌الشعرا بهار )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۲ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر