چِنندهیْ گل ار خارَش انگشت خست / گنه بر چنندهست، بر خار نیست
یکی موسمِ گل بر آن برگذر / ز دیدن گرت دیده بیزار نیست
بر آن سبزه و گل بِچَم شادمان / گرت جان رمنده ز گلزار نیست
ببینی گرت نیستی خارخار / که صد گونه گل هست و یک خار نیست
نگه کن بر آن جویبارِ روان / که گویی بهجز اشکِ کهسار نیست
بوَد دختِ دریا و دلبندِ کوه / دلش لیک در بندِ دلدار نیست
نیاساید الّا در آغوشِ مام / ازیرا بهجز رفتنش کار نیست
نگه کن بدان تازه گل در بهار / که خرّم چنو گونۀ یار نیست
نگه کن بدان میوه اندر درخت / که رخشان چنو دُرِّ شهوار نیست
.
( ملکالشعرا بهار )
به خُلقِ نیک در عالم توانی زندگی کردن / که با خُلقِ نکو رامِ تو گردد شیرِ آجامی
به جایِ علم اگر اخلاق بودی درسِ هر مکتب / به عالَم بینشان گشتی غرور و حرص و نمّامی
مکرّر امتحان کردم که بهرِ زندگی کردن / بِهْ است از تندیّ و آشفتگی، نرمیّ و آرامی
.
( ملکالشعرا بهار )
تو مراقب باش بر احوالِ خویش / نوش بین در داد و، بعد از ظلم نیش
.
( مثنوی مولوی )
شاه انوشیروان به موسمِ دی / رفت بیرون ز شهر بهرِ شکار
در سرِ راه دید مزرعهای / که در آن بود مردمِ بسیار
.
اندر آن دشت پیرمردی دید / که گذشتهست عمرِ او ز نود
دانۀ جوز در زمین میکاشت / که به فصلِ بهار سبز شود
.
گفت کسری به پیرمردِ حریص / که چرا حرص میزنی چندین؟
پایهای تو بر لبِ گور است / تو کنون جوز میکنی به زمین؟
.
جوز ده سال عمر میخواهد / که قوی گردد و به بار آید
تو که بعد از دو روز خواهی مُرد / گردکان کِشتنت چه کار آید؟
.
مردِ دهقان به شاه کسری گفت / مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم و دیگران بخورند
.
گفت انوشیروان به دهقان: زه / زین حدیثِ خوشی که کردی یاد
چون چنین گفت شاه، گنجورش / بدرهای زر به مردِ دهقان داد
.
کشور آباد میشود چون شاه / با رعایا کند به مِهر سلوک
خانه یغما شود ز جهلِ رئیس / مُلک ویران شود ز جورِ ملوک
.
( ملکالشعرا بهار )