معده حلوایی بوَد، حلوا کشد / معده صفرایی بوَد، سرکا کشد
دوست بینی، از تو رحمت میجهد / خصم بینی، از تو سطوت میجهد
ای ایاز این کار را زوتر گزار / زآنکه نوعی انتقام است انتظار
دست در کرده درونِ آبِ جو / هریکی زیشان کلوخی خشک جو
پس کلوخِ خشک در جو کی بوَد؟ / ماهییی با آب عاصی کی شود؟
چون جهانی شُبهَت و اِشکالجوست / حرف میرانیم ما بیرون ز پوست
جوز را در پوستها آوازهاست / مغز و روغن را خود آوازی کجاست؟
.
( مثنوی مولوی )
یکایک تلخیِ دوران چشیدم / ز هجران هیچ شربت تلختر نیست
اسیرِ هجر و نومید از وصالم / شبم تاریک و امّیدِ سحَر نیست
همیخواهم که رویت باز بینم / جز اینم در جهان کامِ دگر نیست
.
( امیرخسرو دهلوی )
کس را چه غم ار رفت دلِ سوختۀ من / بودهست از آنِ من، اگر رفت مرا رفت
آن صبر که میگفتم من کوهِ گرانسنگ / بادی بوزید از تو ندانم که کجا رفت
.
( امیرخسرو دهلوی )
بی شاهدِ رعنا به تماشا نتوان رفت / بی سروِ خرامنده به صحرا نتوان رفت
صحرا و چمن پهلویِ من هست بسی، لیک / همراه شو ای دوست که تنها نتوان رفت
گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جان / گفتن بتوان جانِ من، اما نتوان رفت
.
( امیرخسرو دهلوی )
با که گویم؟ در همه دِه زنده کو؟ / سویِ آبِ زندگی پوینده کو؟
تو به یک خواری گریزانی ز عشق / تو به جز نامی چه میدانی ز عشق؟
عشق را صد ناز و استکبار هست / عشق با صد ناز میآید به دست
عشق چون وافیست، وافی میخرد / در حریفِ بیوفا میننگرد
.
( مثنوی مولوی )
.
در بیت سوم : استکبار : خود را بزرگ دیدن، تکبر کردن
در بیت چهارم : وافی : وفا کننده به عهد