ORezaO

هر دَمی فکری چو مهمانِ عزیز / آید اندر سینه‌ات هر روز نیز

فکر را ای جان به جای شخص دان / زآنکه شخص از فکر دارد قدر و جان

فکرِ غم گر راهِ شادی می‌زند / کارسازی‌های شادی می‌کند

خانه می‌روبد به تندی او ز غیر / تا درآید شادیِ نو ز اصلِ خیر

می‌فشاند برگِ زرد از شاخِ دل / تا بروید برگِ سبزِ متّصل

غم ز دل هرچه بریزد یا بَرَد / در عوض حقّا که بهتر آوَرَد

گر تُرُش‌رویی نیارد ابر و برق / رَز بسوزد از تبسم‌های شرق

ابر را گر هست ظاهر رو تُرُش / گلشن‌آرنده‌ست ابر و شوره‌کُش

فکر در سینه درآید نو به نو / خندخندان پیشِ او تو باز رو

آن ضمیرِ روتُرُش را پاس دار / آن تُرُش را چون شکر شیرین شمار

فکرِ غم را تو مثالِ ابر دان / با تُرُش تو رو تُرُش کم کن چنان

بو که آن گوهر به دستِ او بوَد / جهد کن تا از تو او راضی رود

ور نباشد گوهر و نبوَد غنی / عادتِ شیرینِ خود افزون کنی

جایِ دیگر سود دارد عادتت / ناگهان روزی برآید حاجتت

.

( مثنوی مولوی )

.

در بیت دوم : معنی مصراع اول : هر فکری که در سرت می‌آید را مانند یک شخص مهمان در نظر بگیر

در بیت هفتم : تبسم‌های شرق : گرمای خورشید


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۱ توسط رضا

بخش‌هایی از ترجیع‌بند ملک‌الشعرا بهار در سال 1287 پس از پیروزی مشروطه‌خواهان و فرار محمدعلی شاه قاجار

.

یک‌چند ما را غم رهنمون شد / جان یارِ غم گشت، دل غرقِ خون شد

مامِ وطن را رخ نیلگون شد / وامروز دشمن خوار و زبون شد

زاین جنبشِ سخت، زاین فتحِ ناگاه

الحمدلله، الحمدلله

.

چندی ز بیداد فرسوده گشتیم / با خاک و با خون آلوده گشتیم

زیرِ پیِ خصم پیموده گشتیم / وامروز دیگر آسوده گشتیم

از ظلمِ ظالم، از کید بدخواه

الحمدلله، الحمدلله

.

آنان که ما را کشتند و بستند / قلبِ وطن را از کینه خستند

از کج‌نهادی پیمان شکستند / از چنگِ ملّت آخر نرستند

از حضرتِ شیخ تا حضرتِ شاه

الحمدلله، الحمدلله

.

( ملک‌الشعرا بهار )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۱ توسط رضا

گفت روبَه این حکایت را بِهِل / دست‌ها بر کسب زن، جهدُالمُقِل

نقل کُن زاینجا به سویِ مَرغزار / می‌چر آنجا سبزه گردِ جویبار

مَرغزاری سبز مانندِ جنان / سبزه رُسته اندر آنجا تا میان

هر طرف در وی یکی چشمه روان / اندر او حیوان مرفّه در امان

از خری او را نمی‌گفت ای لعین / تو از آنجایی، چرا زاری چنین؟

کو نشاط و فربهی و فرِّ تو / چیست این لاغر تنِ مضطرِّ تو

چون ز چشمه آمدی، چونی تو خشک؟ / ور تو نافِ آهویی، کو بویِ مُشک؟

آن یکی پرسید اشتر را که هی / از کجا می‌آیی ای اقبال‌پی؟

گفت از حمّامِ گرمِ کویِ تو / گفت خود پیداست در زانویِ تو

.

( مثنوی مولوی )

.

در بیت اول : جهدُالمُقِل : کوشش به اندازۀ توان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۱ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر