هر دَمی فکری چو مهمانِ عزیز / آید اندر سینهات هر روز نیز
فکر را ای جان به جای شخص دان / زآنکه شخص از فکر دارد قدر و جان
فکرِ غم گر راهِ شادی میزند / کارسازیهای شادی میکند
خانه میروبد به تندی او ز غیر / تا درآید شادیِ نو ز اصلِ خیر
میفشاند برگِ زرد از شاخِ دل / تا بروید برگِ سبزِ متّصل
غم ز دل هرچه بریزد یا بَرَد / در عوض حقّا که بهتر آوَرَد
گر تُرُشرویی نیارد ابر و برق / رَز بسوزد از تبسمهای شرق
ابر را گر هست ظاهر رو تُرُش / گلشنآرندهست ابر و شورهکُش
فکر در سینه درآید نو به نو / خندخندان پیشِ او تو باز رو
آن ضمیرِ روتُرُش را پاس دار / آن تُرُش را چون شکر شیرین شمار
فکرِ غم را تو مثالِ ابر دان / با تُرُش تو رو تُرُش کم کن چنان
بو که آن گوهر به دستِ او بوَد / جهد کن تا از تو او راضی رود
ور نباشد گوهر و نبوَد غنی / عادتِ شیرینِ خود افزون کنی
جایِ دیگر سود دارد عادتت / ناگهان روزی برآید حاجتت
.
( مثنوی مولوی )
.
در بیت دوم : معنی مصراع اول : هر فکری که در سرت میآید را مانند یک شخص مهمان در نظر بگیر
در بیت هفتم : تبسمهای شرق : گرمای خورشید
بخشهایی از ترجیعبند ملکالشعرا بهار در سال 1287 پس از پیروزی مشروطهخواهان و فرار محمدعلی شاه قاجار
.
یکچند ما را غم رهنمون شد / جان یارِ غم گشت، دل غرقِ خون شد
مامِ وطن را رخ نیلگون شد / وامروز دشمن خوار و زبون شد
زاین جنبشِ سخت، زاین فتحِ ناگاه
الحمدلله، الحمدلله
.
چندی ز بیداد فرسوده گشتیم / با خاک و با خون آلوده گشتیم
زیرِ پیِ خصم پیموده گشتیم / وامروز دیگر آسوده گشتیم
از ظلمِ ظالم، از کید بدخواه
الحمدلله، الحمدلله
.
آنان که ما را کشتند و بستند / قلبِ وطن را از کینه خستند
از کجنهادی پیمان شکستند / از چنگِ ملّت آخر نرستند
از حضرتِ شیخ تا حضرتِ شاه
الحمدلله، الحمدلله
.
( ملکالشعرا بهار )
گفت روبَه این حکایت را بِهِل / دستها بر کسب زن، جهدُالمُقِل
نقل کُن زاینجا به سویِ مَرغزار / میچر آنجا سبزه گردِ جویبار
مَرغزاری سبز مانندِ جنان / سبزه رُسته اندر آنجا تا میان
هر طرف در وی یکی چشمه روان / اندر او حیوان مرفّه در امان
از خری او را نمیگفت ای لعین / تو از آنجایی، چرا زاری چنین؟
کو نشاط و فربهی و فرِّ تو / چیست این لاغر تنِ مضطرِّ تو
چون ز چشمه آمدی، چونی تو خشک؟ / ور تو نافِ آهویی، کو بویِ مُشک؟
آن یکی پرسید اشتر را که هی / از کجا میآیی ای اقبالپی؟
گفت از حمّامِ گرمِ کویِ تو / گفت خود پیداست در زانویِ تو
.
( مثنوی مولوی )
.
در بیت اول : جهدُالمُقِل : کوشش به اندازۀ توان