مگیر از فرومایگان دوستان / که حنظل نکارند در بوستان
فرومایه بیگانه بهتر که دوست / که دوری ز زنبور و کژدم نکوست
.
( ملکالشعرا بهار )
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قندِ فراوانم آرزوست
گفتی ز ناز «بیش مرنجان مرا برو» / آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست
زاین همرهانِ سستعناصر دلم گرفت / شیرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست
زاین خلقِ پر شکایتِ گریان شدم ملول / آن هایهوی و نعرۀ مستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گردِ شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جُستهایم ما / گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست
یک دست جامِ باده و یک دست جعدِ یار / رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست
باقیِ این غزل را ای مطربِ شریف / زاین سان همی شمار که زاینسانم آرزوست
.
( غزلیّات مولوی )
در دل و جان خانه کردی عاقبت / هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کآتش در این عالم زنی / وانگشتی تا نکردی عاقبت
دانهای بیچاره بودم زیرِ خاک / دانه را دُردانه کردی عاقبت
دانهای را باغ و بستان ساختی / خاک را کاشانه کردی عاقبت
.
( غزلیّات مولوی )