ORezaO

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قندِ فراوانم آرزوست

گفتی ز ناز «بیش مرنجان مرا برو» / آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست

زاین همرهانِ سست‌عناصر دلم گرفت / شیرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست

زاین خلقِ پر شکایتِ گریان شدم ملول / آن های‌هوی و نعرۀ مستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گردِ شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جُسته‌ایم ما / گفت آنکه یافت می‌نشود آنم آرزوست

یک دست جامِ باده و یک دست جعدِ یار / رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست

باقیِ این غزل را ای مطربِ شریف / زاین سان همی شمار که زاین‌سانم آرزوست

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر