ORezaO

مَیَلفَنج دشمن، که دشمن یکی / فزون است و، دوست ار هزار، اندکی

 

( رودکی )

 

الفنجیدن : گرد کردن و اندوختن – معنی بیت : دشمن برای خود جمع نکن که دشمن اگر یکی هم باشد زیاد است در حالی که دوست اگر هزار هم باشد کم است


نوشته شده در تاريخ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸ توسط رضا

تا جهان بود از سرِ آدم فراز / کس نبود از راهِ دانش بی‌نیاز

مردمانِ بِخرَد اندر هر زمان / رازِ دانش را به هرگونه زبان،

گرد کردند و گرامی داشتند / تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغِ روشن است / وز همه بد بر تنِ تو جوشن است

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

هیچ شادی نیست اندر این جهان / برتر از دیدارِ رویِ دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ‌تر / از فراقِ دوستانِ پرهنر

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

هرکه نامخت از گذشتِ روزگار / نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

 

( رودکی )

 

نامخت : نیاموخت


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

برو ز تجربۀ روزگار بهره بگیر / که بهرِ دفعِ حوادث، تو را به کار آید

 

هر که را ایزدش لختی هوش داد / روزگار او را بسنده اوستاد

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

با دلِ پاک، مرا جامۀ ناپاک رواست / بد مر آن را که دل و دیده پلید است و پلشت

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

گر بر سرِ نفسِ خود امیری، مردی / بر کور و کر ار نکته نگیری، مردی

مردی نبوَد فتاده را پای زدن / گر دستِ فتاده‌ای بگیری، مردی

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

آرزوها که مردمان خواهند / من دو خواهم حدیث شد جمله

عافیت خواهم از خدایِ جهان / بی‌نیازی ز مردمِ سفله

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

بر عشقِ توام نه صبر پیداست نه دل / بی رویِ توام نه عقل برجاست نه دل

این غم که مراست کوهِ قاف است نه غم / این دل که توراست سنگِ خاراست نه دل

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

در رهگذرِ باد چراغی که توراست / ترسم که بمیرد از فراغی که توراست

بویِ جگرِ سوخته عالم بگرفت / گر نشنیدی، زهی دماغی که توراست

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

بخارا پایتخت سامانیان بود و امیر نصربن‌احمد عادت داشت زمستان را در بخارا بگذراند و در بهار و تابستان به سرزمین‌های خوش آب و هوا برود. در یکی از این سال‌ها به هرات رفته و آب و هوای خوب آنجا در دل او می‌نشیند و باعث می‌شود که نه تنها پاییز را هم در آنجا بماند، بلکه چهار سال آنجا اقامت کند. اما سپاهیان و همراهان امیر نصربن‌احمد که چهار سال از شهر و خانواده و نزدیکان خود دور شده بودند، بسیار دلتنگ شدند. بنابراین به نزد رودکی رفتند و از او خواستند که شعری بگوید و هوای بخارا را در دل امیر بیندازد به طوری که امیر دست از شهر هرات بردارد و به بخارا بازگردد. آنها به رودکی قول دادند که اگر در این کار موفق شد پنج هزار دینار به او بدهند. رودکی نیز پذیرفت و صبح‌گاه هنگامی که نوازندگانِ امیر، دست از نواختن برداشتند، چنگ را گرفت و در حضور امیر این شعر زیبایش را با آوازی خوش خواند. این اشعار به همراه ساز و آواز رودکی، به گونه‌ای بر امیر تأثیر گذاشت که امیر ناگهان از قصر خارج شد و بدون این که کفش‌هایش را به پا کند سوار بر اسبش شد و به سوی بخارا حرکت کرد؛ به طوری که خدمتکارانش در نیمه‌های راه کفش‌هایش را به پایش کردند و امیر تا بخارا حتی یک لحظه استراحت نکرد. (خلاصه شده از کتاب رودکی، جلد اول مجموعۀ مشاهیر ایرانی، انتشارات تیرگان)

 

بویِ جویِ مولیان آید همی / یادِ یارِ مهربان آید همی

ریگِ آموی و درشتی راهِ او / زیرِ پایم پرنیان آید همی

آبِ جیحون از نشاطِ رویِ دوست / خِنگِ ما را تا میان آید همی

اسب، ما را، زآرزویِ رویِ او / زیرِ ران، جولان‌کنان، آید همی

از که جویم وصلِ او، کز هر سوی / می نفیرِ عاشقان آید همی

ای بخارا، شاد باش و دیر زی / میر زی تو شادمان آید همی

میر، ماه است و بخارا آسمان / ماه سویِ آسمان آید همی

میر، سرو است و بخارا بوستان / سرو سویِ بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی / گر به گنج اندر زیان آید همی

 

( رودکی )

 

در بیت اول : این بیت در برخی نسخه‌ها و همینطور در تضمین‌هایی که دیگر شاعران از این شعر رودکی کرده‌اند (از جمله سنایی و سیف فرغانی) به این صورت آمده است که به نظر درست‌تر می‌آید: بادِ جویِ مولیان آید همی / بویِ یارِ مهربان آید همی

در بیت سوم : خنگ : اسب سفید


نوشته شده در تاريخ شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

ای آنکه غمگنی و سزاواری / وندر نهان سرشک همی باری

هموار کرد خواهی گیتی را؟ / گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟

شو تا قیامت آید زاری کن / کی رفته را به زاری بازآری؟

تا بشکنی سپاهِ غمان بر دل / آن بِه که مَی بیاری و بگساری

اندر بلایِ سخت پدید آرند / فضل و بزرگ‌مردی و سالاری

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

این جهان را نگر به چشمِ خِرد / نی بدان چشم کاندرو نگری

همچو دریاست وز نکوکاری / کشتیی ساز تا بِدان گذری

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

من مویِ خویش نه ازآن می‌کنم سیاه / تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه‌ها به وقتِ مصیبت سیه کنند / من موی از مصیبتِ پیری کنم سیاه

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸ توسط رضا

کارهایِ تو جهاندار همی دارد راست / شاد بنشین و جهان را به جهاندار بِهِل

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

روی به محراب نهادن چه سود؟ / دل به بخارا و بتانِ طراز

ایزدِ ما وسوسۀ عاشقی / از تو پذیرد، نپذیرد نماز

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

نگارینا، شنیدستم که گاهِ محنت و راحت / سه پیراهن سَلَب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر

یکی از کید شد پُرخون، دوم شد چاک از تهمت / سوم یعقوب را از بوش، روشن گشت چشمِ تر

رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی / نصیبِ من شود در وصل، آن پیراهنِ دیگر؟

 

( رودکی )

 

در بیت اول : سلب : جامه، پوشش

در بیت سوم : یعنی چهره‌ام پرخون، و دلم چاک گشته است، آیا چشمم به دیدن تو روشن می‌شود و به وصلت می‌رسم؟ (استاد مسلم شعر فارسی، تشبیه بی‌نظیری را در این شعر به کار برده است)


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

انده و اندیشه را دراز چه داری؟ / دولتِ تو خود همان کند که بباید

ایزد هرگز دری نبندد بر تو / تا صد دیگر به بهتری نگشاید

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

در این قصیده، رودکی از شرایط سخت جسمی و مالی خود در زمان پیری می‌گوید و شرایط عالی گذشتۀ خود را به یاد می‌آورد. قصیدۀ بسیار گیرایی است که چند بیت آن آورده شده است:

 

مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود / نبود دندان، لابل چراغِ تابان بود

یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت / چه نحس بود؟ همانا که نحسِ کیوان بود

نه نحسِ کیوان بود و نه روزگارِ دراز / چه بود؟ منت بگویم، قضایِ یزدان بود

جهان همیشه چنین است، گرد گردان است / همیشه تا بود آیین گرد گردان بود

همان که درمان باشد، به جایِ درد شود / و باز درد، همان کز نخست درمان بود

بسا شکسته بیابان، که باغِ خرّم بود / و باغِ خرّم گشت آن کجا بیابان بود

به زلفِ چوگان نازش همی کنی تو بدو / ندیدی آنگه او را که زلف چوگان بود

نبیذِ روشن و دیدارِ خوب و رویِ لطیف / اگر گران بُد، زی من همیشه ارزان بود

همیشه شاد و، ندانستمی که غم چه بوَد / دلم نشاط و طَرَب را فراخ‌میدان بود

بسا دلا که به سانِ حریر کرده به شعر / ازآن سپس که به کردارِ سنگ و سندان بود

همیشه چشمم زی زلفکانِ چابک بود / همیشه گوشم زی مردمِ سخندان بود

تو رودکی را، ای ماهرو، کنون بینی / بدان زمانه ندیدی که این‌چنینان بود

بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی / سرودگویان، گویی هزاردستان بود

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت / شد آن زمانه که او شاعرِ خراسان بود

کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم / عصا بیار، که وقتِ عصا و انبان بود

 

( رودکی )

 

در بیت اول : لابل : بلکه

در بیت دوم : کیوان : زحل، در نجوم قدیم جزء ستارگان نَحس به شمار می آمد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

مرا تو راحتِ جانی، معاینه، نه خبر / کرا معاینه آید، خبر چه سود کند؟

سپر به پیش کشیدم خدنگِ قهرِ تو را / چو تیر بر جگر آید، سپر چه سود کند؟

 

( رودکی )

 

در بیت اول : معاینه : با چشم خود دیدن

در بیت دوم : خدنگ : درختی است با چوبی بسیار سخت و محکم که از آن نیزه و تیر و زین اسب درست کنند


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد؟ / کاین عیش چنین باشد، گه شادی و گه درد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش / گر خار براندیشی، خرما نتوان خورد

او خشم همی گیرد، تو عذر همی خواه / هر روز به نو، یارِ دگر می‌نتوان کرد

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

درست و راست کناد این مَثَل، خدای، ورا / اگر ببست یکی در، هزار در بگشاد

خدایِ عرش، جهان را چنین نهاد نهاد / که گاه مردم شادان و گه بوَد ناشاد

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد / که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده شادمان بباید بود / وز گذشته نکرد باید یاد

نیکبخت آن کسی که داد و بخورد / شوربخت آنکه او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهانِ فسوس / باده پیش آر هرچه باداباد

شاد بوده‌ست ازین جهان هرگز / هیچ‌کس؟ تا ازو تو باشی شاد؟

داد دیده‎ست ازو به هیچ سبب / هیچ فرزانه؟ تا تو بینی داد؟

 

( رودکی )

 

(سعدی در باب هشتم گلستان: نیکبخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

زمانه پندی آزادوار داد مرا / زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

به روزِ نیکِ کسان گفت تا تو غم نخوری / بسا کسا که به روزِ تو آرزومند است

زمانه گفت مرا: خشمِ خویش دار نگاه / کرا زبان نه به بند است پای در بند است

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود / تا مَی خورم امروز، که وقتِ طربِ ماست

مَی هست و ارم هست و بتِ لاله‌رخان هست / غم نیست وگر هست نصیبِ دلِ اعداست

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

به سرایِ سپنج مهمان را / دل نهادن همیشگی، نه رواست

زیرِ خاک اندرونت باید خفت / گرچه اکنونت خواب بر دیباست

 

( رودکی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸ توسط رضا

به حق نالم ز هجرِ دوست زارا / سحرگاهان چو بر گلبن هزارا

قضا، گر دادِ من نستاند از تو / ز سوزِ دل بسوزانم قضا را

چو عارض برفروزی، می‌بسوزد / چو من پروانه بر گردت هزارا

 

( رودکی )

 

در بیت اول : هزار : هزاردستان، بلبل


نوشته شده در تاريخ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر