مَیَلفَنج دشمن، که دشمن یکی / فزون است و، دوست ار هزار، اندکی
( رودکی )
الفنجیدن : گرد کردن و اندوختن – معنی بیت : دشمن برای خود جمع نکن که دشمن اگر یکی هم باشد زیاد است در حالی که دوست اگر هزار هم باشد کم است
تا جهان بود از سرِ آدم فراز / کس نبود از راهِ دانش بینیاز
مردمانِ بِخرَد اندر هر زمان / رازِ دانش را به هرگونه زبان،
گرد کردند و گرامی داشتند / تا به سنگ اندر همی بنگاشتند
دانش اندر دل چراغِ روشن است / وز همه بد بر تنِ تو جوشن است
( رودکی )
هیچ شادی نیست اندر این جهان / برتر از دیدارِ رویِ دوستان
هیچ تلخی نیست بر دل تلختر / از فراقِ دوستانِ پرهنر
( رودکی )
هرکه نامخت از گذشتِ روزگار / نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
( رودکی )
نامخت : نیاموخت
برو ز تجربۀ روزگار بهره بگیر / که بهرِ دفعِ حوادث، تو را به کار آید
هر که را ایزدش لختی هوش داد / روزگار او را بسنده اوستاد
( رودکی )
با دلِ پاک، مرا جامۀ ناپاک رواست / بد مر آن را که دل و دیده پلید است و پلشت
( رودکی )
گر بر سرِ نفسِ خود امیری، مردی / بر کور و کر ار نکته نگیری، مردی
مردی نبوَد فتاده را پای زدن / گر دستِ فتادهای بگیری، مردی
( رودکی )
آرزوها که مردمان خواهند / من دو خواهم حدیث شد جمله
عافیت خواهم از خدایِ جهان / بینیازی ز مردمِ سفله
( رودکی )
بر عشقِ توام نه صبر پیداست نه دل / بی رویِ توام نه عقل برجاست نه دل
این غم که مراست کوهِ قاف است نه غم / این دل که توراست سنگِ خاراست نه دل
( رودکی )
در رهگذرِ باد چراغی که توراست / ترسم که بمیرد از فراغی که توراست
بویِ جگرِ سوخته عالم بگرفت / گر نشنیدی، زهی دماغی که توراست
( رودکی )
بخارا پایتخت سامانیان بود و امیر نصربناحمد عادت داشت زمستان را در بخارا بگذراند و در بهار و تابستان به سرزمینهای خوش آب و هوا برود. در یکی از این سالها به هرات رفته و آب و هوای خوب آنجا در دل او مینشیند و باعث میشود که نه تنها پاییز را هم در آنجا بماند، بلکه چهار سال آنجا اقامت کند. اما سپاهیان و همراهان امیر نصربناحمد که چهار سال از شهر و خانواده و نزدیکان خود دور شده بودند، بسیار دلتنگ شدند. بنابراین به نزد رودکی رفتند و از او خواستند که شعری بگوید و هوای بخارا را در دل امیر بیندازد به طوری که امیر دست از شهر هرات بردارد و به بخارا بازگردد. آنها به رودکی قول دادند که اگر در این کار موفق شد پنج هزار دینار به او بدهند. رودکی نیز پذیرفت و صبحگاه هنگامی که نوازندگانِ امیر، دست از نواختن برداشتند، چنگ را گرفت و در حضور امیر این شعر زیبایش را با آوازی خوش خواند. این اشعار به همراه ساز و آواز رودکی، به گونهای بر امیر تأثیر گذاشت که امیر ناگهان از قصر خارج شد و بدون این که کفشهایش را به پا کند سوار بر اسبش شد و به سوی بخارا حرکت کرد؛ به طوری که خدمتکارانش در نیمههای راه کفشهایش را به پایش کردند و امیر تا بخارا حتی یک لحظه استراحت نکرد. (خلاصه شده از کتاب رودکی، جلد اول مجموعۀ مشاهیر ایرانی، انتشارات تیرگان)
بویِ جویِ مولیان آید همی / یادِ یارِ مهربان آید همی
ریگِ آموی و درشتی راهِ او / زیرِ پایم پرنیان آید همی
آبِ جیحون از نشاطِ رویِ دوست / خِنگِ ما را تا میان آید همی
اسب، ما را، زآرزویِ رویِ او / زیرِ ران، جولانکنان، آید همی
از که جویم وصلِ او، کز هر سوی / می نفیرِ عاشقان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی / میر زی تو شادمان آید همی
میر، ماه است و بخارا آسمان / ماه سویِ آسمان آید همی
میر، سرو است و بخارا بوستان / سرو سویِ بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی / گر به گنج اندر زیان آید همی
( رودکی )
در بیت اول : این بیت در برخی نسخهها و همینطور در تضمینهایی که دیگر شاعران از این شعر رودکی کردهاند (از جمله سنایی و سیف فرغانی) به این صورت آمده است که به نظر درستتر میآید: بادِ جویِ مولیان آید همی / بویِ یارِ مهربان آید همی
در بیت سوم : خنگ : اسب سفید
ای آنکه غمگنی و سزاواری / وندر نهان سرشک همی باری
هموار کرد خواهی گیتی را؟ / گیتیست، کی پذیرد همواری؟
شو تا قیامت آید زاری کن / کی رفته را به زاری بازآری؟
تا بشکنی سپاهِ غمان بر دل / آن بِه که مَی بیاری و بگساری
اندر بلایِ سخت پدید آرند / فضل و بزرگمردی و سالاری
( رودکی )
این جهان را نگر به چشمِ خِرد / نی بدان چشم کاندرو نگری
همچو دریاست وز نکوکاری / کشتیی ساز تا بِدان گذری
( رودکی )
من مویِ خویش نه ازآن میکنم سیاه / تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامهها به وقتِ مصیبت سیه کنند / من موی از مصیبتِ پیری کنم سیاه
( رودکی )
کارهایِ تو جهاندار همی دارد راست / شاد بنشین و جهان را به جهاندار بِهِل
( رودکی )
روی به محراب نهادن چه سود؟ / دل به بخارا و بتانِ طراز
ایزدِ ما وسوسۀ عاشقی / از تو پذیرد، نپذیرد نماز
( رودکی )
نگارینا، شنیدستم که گاهِ محنت و راحت / سه پیراهن سَلَب بودهست یوسف را به عمر اندر
یکی از کید شد پُرخون، دوم شد چاک از تهمت / سوم یعقوب را از بوش، روشن گشت چشمِ تر
رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی / نصیبِ من شود در وصل، آن پیراهنِ دیگر؟
( رودکی )
در بیت اول : سلب : جامه، پوشش
در بیت سوم : یعنی چهرهام پرخون، و دلم چاک گشته است، آیا چشمم به دیدن تو روشن میشود و به وصلت میرسم؟ (استاد مسلم شعر فارسی، تشبیه بینظیری را در این شعر به کار برده است)
انده و اندیشه را دراز چه داری؟ / دولتِ تو خود همان کند که بباید
ایزد هرگز دری نبندد بر تو / تا صد دیگر به بهتری نگشاید
( رودکی )
در این قصیده، رودکی از شرایط سخت جسمی و مالی خود در زمان پیری میگوید و شرایط عالی گذشتۀ خود را به یاد میآورد. قصیدۀ بسیار گیرایی است که چند بیت آن آورده شده است:
مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود / نبود دندان، لابل چراغِ تابان بود
یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت / چه نحس بود؟ همانا که نحسِ کیوان بود
نه نحسِ کیوان بود و نه روزگارِ دراز / چه بود؟ منت بگویم، قضایِ یزدان بود
جهان همیشه چنین است، گرد گردان است / همیشه تا بود آیین گرد گردان بود
همان که درمان باشد، به جایِ درد شود / و باز درد، همان کز نخست درمان بود
بسا شکسته بیابان، که باغِ خرّم بود / و باغِ خرّم گشت آن کجا بیابان بود
به زلفِ چوگان نازش همی کنی تو بدو / ندیدی آنگه او را که زلف چوگان بود
نبیذِ روشن و دیدارِ خوب و رویِ لطیف / اگر گران بُد، زی من همیشه ارزان بود
همیشه شاد و، ندانستمی که غم چه بوَد / دلم نشاط و طَرَب را فراخمیدان بود
بسا دلا که به سانِ حریر کرده به شعر / ازآن سپس که به کردارِ سنگ و سندان بود
همیشه چشمم زی زلفکانِ چابک بود / همیشه گوشم زی مردمِ سخندان بود
تو رودکی را، ای ماهرو، کنون بینی / بدان زمانه ندیدی که اینچنینان بود
بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی / سرودگویان، گویی هزاردستان بود
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت / شد آن زمانه که او شاعرِ خراسان بود
کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم / عصا بیار، که وقتِ عصا و انبان بود
( رودکی )
در بیت اول : لابل : بلکه
در بیت دوم : کیوان : زحل، در نجوم قدیم جزء ستارگان نَحس به شمار می آمد
مرا تو راحتِ جانی، معاینه، نه خبر / کرا معاینه آید، خبر چه سود کند؟
سپر به پیش کشیدم خدنگِ قهرِ تو را / چو تیر بر جگر آید، سپر چه سود کند؟
( رودکی )
در بیت اول : معاینه : با چشم خود دیدن
در بیت دوم : خدنگ : درختی است با چوبی بسیار سخت و محکم که از آن نیزه و تیر و زین اسب درست کنند
از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد؟ / کاین عیش چنین باشد، گه شادی و گه درد
صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش / گر خار براندیشی، خرما نتوان خورد
او خشم همی گیرد، تو عذر همی خواه / هر روز به نو، یارِ دگر مینتوان کرد
( رودکی )
درست و راست کناد این مَثَل، خدای، ورا / اگر ببست یکی در، هزار در بگشاد
خدایِ عرش، جهان را چنین نهاد نهاد / که گاه مردم شادان و گه بوَد ناشاد
( رودکی )
شاد زی با سیاهچشمان، شاد / که جهان نیست جز فسانه و باد
زآمده شادمان بباید بود / وز گذشته نکرد باید یاد
نیکبخت آن کسی که داد و بخورد / شوربخت آنکه او نخورد و نداد
باد و ابر است این جهانِ فسوس / باده پیش آر هرچه باداباد
شاد بودهست ازین جهان هرگز / هیچکس؟ تا ازو تو باشی شاد؟
داد دیدهست ازو به هیچ سبب / هیچ فرزانه؟ تا تو بینی داد؟
( رودکی )
(سعدی در باب هشتم گلستان: نیکبخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت)
زمانه پندی آزادوار داد مرا / زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روزِ نیکِ کسان گفت تا تو غم نخوری / بسا کسا که به روزِ تو آرزومند است
زمانه گفت مرا: خشمِ خویش دار نگاه / کرا زبان نه به بند است پای در بند است
( رودکی )
ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود / تا مَی خورم امروز، که وقتِ طربِ ماست
مَی هست و ارم هست و بتِ لالهرخان هست / غم نیست وگر هست نصیبِ دلِ اعداست
( رودکی )
به سرایِ سپنج مهمان را / دل نهادن همیشگی، نه رواست
زیرِ خاک اندرونت باید خفت / گرچه اکنونت خواب بر دیباست
( رودکی )
به حق نالم ز هجرِ دوست زارا / سحرگاهان چو بر گلبن هزارا
قضا، گر دادِ من نستاند از تو / ز سوزِ دل بسوزانم قضا را
چو عارض برفروزی، میبسوزد / چو من پروانه بر گردت هزارا
( رودکی )
در بیت اول : هزار : هزاردستان، بلبل