هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری / تا چند کنی بر گلِ مردم خواری
انگشتِ فریدون و کفِ کیخسرو / بر چرخ نهادهای چه میپنداری
( رباعیّات خیّام )
گر کارِ فلک به عدل سنجیده بُدی / احوالِ فلک جمله پسندیده بُدی
ور عدل بُدی به کارها در گردون / کی خاطرِ اهلِ فضل رنجیده بُدی
( رباعیّات خیّام )
گر دست دهد ز مغزِ گندم نانی / وز می دو منی، ز گوسفندی رانی
با لالهرخیّ و گوشۀ بُستانی / عیشی بُوَد آن نه حدِّ هر سلطانی
( رباعیّات خیّام )
گر آمدنم به خود بُدی نآمدمی / ور نیز شدن به من بُدی کی شدمی؟!
بِه زآن نبُدی که اندراین دَیرِ خراب / نه آمدمی نه شدمی نه بُدَمی
( رباعیّات خیّام )
این رباعی را به ابوعلی سینا هم نسبت دادهاند
زآن کوزۀ می که نیست در وی ضرری / پُر کن قدحی بخور به من ده دگری
زآن پیشتر ای صنم که در رهگذری / خاکِ من و تو کوزه کند کوزهگری
( رباعیّات خیّام )
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی / حکمی که قضا بود ز من میدانی؟!
در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی / خود را برهاندمی ز سرگردانی
( رباعیّات خیّام )
در کارگهِ کوزهگری کردم رای / در پایۀ چرخ دیدم اُستاد به پای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر / از کلّۀ پادشاه و از دستِ گدای
( رباعیّات خیّام )
خوش باش که پختهاند سودای تو دی / فارغ شدهاند از تمنّای تو دی
قصّه چه کنم که بیتقاضای تو دی / دادند قرارِ کارِ فردای تو دی
( رباعیّات خیّام )
چندان که نگاه میکنم هر سویی / در باغ روان است ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی / بنشین به بهشت با بهشتیرویی
( رباعیّات خیّام )
ای دوست حقیقت شنو از من سخنی / با بادۀ لعل باش و با سیمتنی
کآن کس که جهان کرد فراغت دارد / از سبلتِ چون تویی و ریشِ تو منی
( رباعیّات خیّام )
آن کس که جهان کرد : کسی که جهان را به وجود آورد، خداوند
سبلت : سبیل
ای دل تو به اسرارِ معمّا نرسی / در نکتۀ زیرکانِ دانا نرسی
اینجا به میِ لعلِ بهشتی میساز / کآنجا که بهشت است رسی یا نرسی
( رباعیّات خیّام )
در نزهةالمجالس این رباعی چنین نقل شده است:
گیرم که به اسرارِ معمّا نرسی / در شیوۀ عاقلان همانا نرسی
از سبزه و مَی خیر بهشتی برساز / کآنجا به بهشت یا رسی یا نرسی
از کوزهگری کوزه خریدم باری / آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جامِ زرّینم بود / اکنون شدهام کوزۀ هر خمّاری
( رباعیّات خیّام )
از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی / اوراقِ وجودِ ما همی گردد طی
مَی خور، مخور اندوه، که فرمود حکیم / غمهای جهان چو زهر و تریاقش می
( رباعیّات خیّام )
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی / معذوری اگر در طلبش میکوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار / تا عمرِ گرانبها بدان نفروشی
( رباعیّات خیّام )
تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه / واین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پُر کن قدحِ باده که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
( رباعیّات خیّام )
مَی خور که فلک بهرِ هلاکِ من و تو / قصدی دارد به جانِ پاکِ من و تو
در سبزه نشین و میِ روشن میخور / کاین سبزه بسی دَمَد ز خاکِ من و تو
از تن چو برفت جانِ پاکِ من و تو / خشتی دو نهند بر مغاکِ من و تو
وانگاه برای خشتِ گورِ دگران / در کالبدی کشند خاکِ من و تو
( رباعیّات خیّام )
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو / بر درگهِ او شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای / بنشسته همی گفت که کو کو کو کو
( رباعیّات خیّام )
نتوان دلِ شاد را به غم فرسودن / وقتِ خوشِ خود به سنگِ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن / مَی باید و معشوق و به کام آسودن
( رباعیّات خیّام )
مَی خوردن و گِردِ نیکوان گردیدن / بِه زآنکه به زرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود / پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
( رباعیّات خیّام )
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان / برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی / کآزاده به کامِ دل رسیدی آسان
( رباعیّات خیّام )
قومی متفکّرند اندر رهِ دین / قومی به گمان فتاده در راهِ یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی / کای بیخبران راه نه آنست و نه این
( رباعیّات خیّام )
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن / بِه زانکه طُفیلِ خوانِ ناکس بودن
با نانِ جوینِ خویش حقّا که بِه است / کآلوده به پالودۀ هر خس بودن
( رباعیّات خیّام )
طفیل : وابسته، انگل
پالوده : صاف، مروّق
رفتم که در این منزلِ بیداد بُدن / در دست نخواهد بجز از باد بدن
آن را باید به مرگِ من شاد بدن / کز دستِ اجل تواند آزاد بدن
( رباعیّات خیّام )
چون حاصلِ آدمی در این شورستان / جز خوردنِ غصّه نیست تا کندنِ جان
خرّم دلِ آنکه زاین جهان زود برفت / و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
( رباعیّات خیّام )
ای دیده اگر کور نهای گور ببین / واین عالمِ پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیرِ گِلند / روهای چو مه در دهن مور ببین
( رباعیّات خیّام )
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن / فردا که نیامدهست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
( رباعیّات خیّام )
یک روز ز بندِ عالم آزاد نیَم / یک دم زدن از وجودِ خود شاد نیَم
شاگردی روزگار کردم بسیار / در کارِ جهان هنوز اُستاد نیَم
( رباعیّات خیّام )
یک چند به کودکی به اُستاد شدیم / یک چند به اُستادیِ خود شاد شدیم
پایانِ سخن شنو که ما را چه رسید / از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
( رباعیّات خیّام )
هر یکچندی یکی برآید که منم / با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارکِ او نظام گیرد روزی / ناگه اجل از کمین درآید که منم
( رباعیّات خیّام )
من بی میِ ناب زیستن نتوانم / بی باده کشید بارِ تن نتوانم
من بندۀ آن دَمم که ساقی گوید / یک جامِ دگر بگیر و من نتوانم
( رباعیّات خیّام )
من می نه ز بهرِ تنگدستی نخورم / یا از غمِ رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم / اکنون که تو بردلم نشستی نخورم
( رباعیّات خیّام )
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم / ایزد داند که آنچه او گفت نیَم
لیکن چو در این غمآشیان آمدهام / آخِر کم از آن که من بدانم که کیم
( رباعیّات خیّام )
مقدّسین خشک، فیلسوفان را کافر میخواندند و آزار میکردند. این است که خیّام میگوید فلسفی نیستم و اگر به حکمت مشغولم برای آن است که چون به این دنیا ( غمآشیان ) آمدهام، آخر میخواهم بدانم که کیستم
چون نیست مقامِ ما در این دهر مقیم / پس بی می و معشوق خطایی است عظیم
تا کی ز قدیم و محدث امّیدم و بیم / چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم
( رباعیّات خیّام )
یکی از مسائل مهم فلسفه این است که عالم حادث است ( یعنی آیا آغازی داشته است ) یا قدیم ( یعنی آیا همیشه بوده است )
تا چند اسیرِ عقلِ هرروزه شویم / در دهر چه صد ساله چه یک روزی شویم
در ده تو به کاسه می از آن پیش که ما / در کارگهِ کوزهگران کوزه شویم
( رباعیّات خیّام )
عقلِ هرروزه یعنی عقل عامیانه که در عمق مطالب تفکر نمیکند و غافل است
برخیزم و عزمِ بادۀ ناب کنم / رنگِ رخِ خود به رنگِ عنّاب کنم
این عقلِ فضولپیشه را مشتی می / بر روی زنم چنانکه در خواب کنم
( رباعیّات خیّام )
حافظ میفرماید:
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را / دمی ز وسوسۀ عقل بیخبر دارد
و یقین است که از عقل، مقصود فکر و اندیشههایی است که نفس در امور دنیا به عقل وسوسه میکند و انسان را از فکر معقول بازمیدارد
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم / زآن پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخِ ستیزهروی ناگه روزی / چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
( رباعیّات خیّام )
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم / واین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دَیر فنا درگذریم / با هفتهزار سالگان سر به سریم
( رباعیّات خیّام )
از جِرمِ گِلِ سیاه تا اوجِ زُحل / کردم همه مشکلاتِ کلّی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حیل / هر بند گشاده شد بجز بندِ اجل
( رباعیّات خیّام )
ایّامِ زمانه از کسی دارد ننگ / کو در غمِ ایّام نشیند دلتنگ
مَی خور تو در آبگینه با نالۀ چنگ / زآن پیش که آبگینه آید بر سنگ
( رباعیّات خیّام )
معنی مصراع چهارم : پیش از آن که شیشۀ عمر بشکند و مرگ دست دهد
در کارگهِ کوزهگری بودم دوش / دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش / کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش
( رباعیّات خیّام )
وقتِ سحر است، خیز ای مایۀ ناز / نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کآنها که بجایند نپایند بسی / وآنها که شدند کس نمیآید باز
( رباعیّات خیّام )
ای پیرِ خردمند پگهتر برخیز / وآن کودکِ خاکبیز را بنگر تیز
پندش ده و گو که نرم نرمک میبیز / مغزِ سرِ کیقباد و چشمِ پرویز
( رباعیّات خیّام )
گر باده خوری تو با خردمندان خور / یا با صنمی لالهرخی خندان خور
بسیار مخور، ورد مکن، فاش مساز / اندک خور و، گهگاه خور و، پنهان خور
( رباعیّات خیّام )
شعر حافظ را به یاد میآورد که میفرماید :
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد / ور نه اندیشۀ این کار فراموشش باد
ورد : چیزی را پیوسته بر زبان آوردن و گفتن ( ورد مکن شاید به معنی عادت نکن باشد - در بعضی نسخ، و رد مکن آورده شده است )
ای دل غمِ این جهانِ فرسوده مخور / بیهوده نهای، غمانِ بیهوده مخور
چون بوده گذشت و، نیست نابوده پدید / خوش باش، غمِ بوده و نابوده مخور
( رباعیّات خیّام )
از بودنی ای دوست چه داری تیمار / وز فکرتِ بیهوده دل و جان افگار
خرّم بزی و جهان به شادی گذران / تدبیر نه با تو کردهاند اوّل کار
( رباعیّات خیّام )
در مصراع اول : بودنی : سرنوشت، تقدیر
یک نان به دو روز اگر بوَد حاصلِ مرد / وز کوزه شکستهای دمی آبی سرد
مأمورِ کم از خودی چرا باید بود / یا خدمتِ چون خودی چرا باید کرد
( رباعیّات خیّام )
هم دانۀ امید به خرمن ماند / هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زرِ خویش از درَمی تا به جوی / با دوست بخور گرنه به دشمن ماند
( رباعیّات خیّام )
هرگز دلِ من ز علم محروم نشد / کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز / معلومم شد که هیچ معلوم نشد
( رباعیّات خیّام )
این رباعی به فخر رازی نیز منسوب است
مَی خور که ز دل کثرت و قّلت ببرد / و اندیشۀ هفتاد و دو ملّت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او / یک جرعه خوری هزار علّت ببرد
( رباعیّات خیّام )
گویند هر آن کسان که با پرهیزند / زانسان که بمیرند، چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام / باشد که به حشرمان چنان انگیزند
( رباعیّات خیّام )