کاری که ز من پسند نایدْت / با من مکن آنچنان و مپسند
آن گوی مرا که دوست داری / گر خلق تو را همان بگویند
چون خود نکنی چنان که گویی / پندِ تو بوَد دروغ و ترفند
جز راست مگوی گاه و بیگاه / تا حاجت نایدت به سوگند
گندهست دروغ از او حذر کن / تا پاک شود دهانت از گند
بزدای به عذر زنگِ کینه / جز عذر، درختِ کین که برکند؟
.
( ناصر خسرو )
در بند مدارا کن و دربند میان را / در بند مکن خیره طلب مُلکتِ دارا
گر تو به مدارا کنی آهنگ، بیابی / بهتر بسی از مُلکتِ دارا به مدارا
بشکیب ازیرا که همی دست نیابد / بر آرزوی خویش مگر مردِ شکیبا
آن بهْ که نگویی چو ندانی سخن، ایراک / ناگفته سخن بهْ بوَد از گفتۀ رسوا
چون تیر، سخن راست کن، آنگاه بگویش / بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
.
( ناصر خسرو )
.
در بیت اول : دربند میان را: کمر خود را بستن کنایه از آماده انجام کار شدن و مصمم بودن – خیره: بیهوده
در بیت چهارم : ایراک: زیرا که