چِنندهیْ گل ار خارَش انگشت خست / گنه بر چنندهست، بر خار نیست
یکی موسمِ گل بر آن برگذر / ز دیدن گرت دیده بیزار نیست
بر آن سبزه و گل بِچَم شادمان / گرت جان رمنده ز گلزار نیست
ببینی گرت نیستی خارخار / که صد گونه گل هست و یک خار نیست
نگه کن بر آن جویبارِ روان / که گویی بهجز اشکِ کهسار نیست
بوَد دختِ دریا و دلبندِ کوه / دلش لیک در بندِ دلدار نیست
نیاساید الّا در آغوشِ مام / ازیرا بهجز رفتنش کار نیست
نگه کن بدان تازه گل در بهار / که خرّم چنو گونۀ یار نیست
نگه کن بدان میوه اندر درخت / که رخشان چنو دُرِّ شهوار نیست
.
( ملکالشعرا بهار )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۲ توسط رضا