رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن / ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها / خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز، تا تو، هم در بلا نیفتی / بگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کن
ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده / بر آبِ دیدۀ ما، صد جایْ آسیا کن
بر شاهِ خوبرویان، واجب وفا نباشد / ای زردروی عاشق، تو صبر کن، وفا کن
در خواب دوش پیری در کویِ عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سویِ ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد / از برقِ این زمرّد، هین دفعِ اژدها کن
.
( غزلیّات مولوی )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ توسط رضا