آن دلبرِ من، آمد برِ من / زنده شد ازو بام و درِ من
گفتا بروم، کاریست مهم / در شهر مرا، جان و سرِ من
گفتم به خدا گر تو بروی / امشب نزیَد این پیکرِ من
آخر تو شبی رحمی نکنی / بر رنگ و رخِ همچون زرِ من؟
رحمی نکند چشمِ خوشِ تو / بر نوحه و این چشمِ ترِ من؟
گفتا چه کنم چون ریخت قضا / خونِ همه را در ساغرِ من؟
این گفت و بشد چون بادِ صبا / شد اشک روان از منظرِ من
گفتم چه شود گر لطف کنی / آهسته روی ای سرورِ من؟
.
( غزلیّات مولوی )
نوشته شده در تاريخ جمعه ۵ تیر ۱۴۰۵ توسط رضا