ORezaO

آن دلبرِ من، آمد برِ من / زنده شد ازو بام و درِ من

گفتا بروم، کاری‌ست مهم / در شهر مرا، جان و سرِ من

گفتم به خدا گر تو بروی / امشب نزیَد این پیکرِ من

آخر تو شبی رحمی نکنی / بر رنگ و رخِ همچون زرِ من؟

رحمی نکند چشمِ خوشِ تو / بر نوحه و این چشمِ ترِ من؟

گفتا چه کنم چون ریخت قضا / خونِ همه را در ساغرِ من؟

این گفت و بشد چون بادِ صبا / شد اشک روان از منظرِ من

گفتم چه شود گر لطف کنی / آهسته روی ای سرورِ من؟

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۵ تیر ۱۴۰۵ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر