ORezaO

شاه انوشیروان به موسمِ دی / رفت بیرون ز شهر بهرِ شکار

در سرِ راه دید مزرعه‌ای / که در آن بود مردمِ بسیار

.

اندر آن دشت پیرمردی دید / که گذشته‌ست عمرِ او ز نود

دانۀ جوز در زمین می‌کاشت / که به فصلِ بهار سبز شود

.

گفت کسری به پیرمردِ حریص / که چرا حرص می‌زنی چندین؟

پای‌های تو بر لبِ گور است / تو کنون جوز می‌کنی به زمین؟

.

جوز ده سال عمر می‌خواهد / که قوی گردد و به بار آید

تو که بعد از دو روز خواهی مُرد / گردکان کِشتنت چه کار آید؟

.

مردِ دهقان به شاه کسری گفت / مردم از کاشتن زیان نبرند

دگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم و دیگران بخورند

.

گفت انوشیروان به دهقان: زه / زین حدیثِ خوشی که کردی یاد

چون چنین گفت شاه، گنجورش / بدره‌ای زر به مردِ دهقان داد

.

کشور آباد می‌شود چون شاه / با رعایا کند به مِهر سلوک

خانه یغما شود ز جهلِ رئیس / مُلک ویران شود ز جورِ ملوک

.

( ملک‌الشعرا بهار )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۲ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر