شاه انوشیروان به موسمِ دی / رفت بیرون ز شهر بهرِ شکار
در سرِ راه دید مزرعهای / که در آن بود مردمِ بسیار
.
اندر آن دشت پیرمردی دید / که گذشتهست عمرِ او ز نود
دانۀ جوز در زمین میکاشت / که به فصلِ بهار سبز شود
.
گفت کسری به پیرمردِ حریص / که چرا حرص میزنی چندین؟
پایهای تو بر لبِ گور است / تو کنون جوز میکنی به زمین؟
.
جوز ده سال عمر میخواهد / که قوی گردد و به بار آید
تو که بعد از دو روز خواهی مُرد / گردکان کِشتنت چه کار آید؟
.
مردِ دهقان به شاه کسری گفت / مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم و دیگران بخورند
.
گفت انوشیروان به دهقان: زه / زین حدیثِ خوشی که کردی یاد
چون چنین گفت شاه، گنجورش / بدرهای زر به مردِ دهقان داد
.
کشور آباد میشود چون شاه / با رعایا کند به مِهر سلوک
خانه یغما شود ز جهلِ رئیس / مُلک ویران شود ز جورِ ملوک
.
( ملکالشعرا بهار )