ORezaO

عمری به سر دویدم در جستجوی یار

جز دسترس به وصلِ ویَم آرزو نبود

دادم درین هوس، دلِ دیوانه را به باد

این جستجو نبود

 

هر سو شتافتم پیِ آن یارِ ناشناس

گاهی ز شوق خنده زدم، گه گریستم

بی آنکه خود بدانم ازین‌گونه بی‌قرار

مشتاقِ کیستم!

 

رویی شکفت چون گُلِ رؤیا و دیده گفت:

«این است آن پری که ز من می‌نهفت رو

خوش یافتم، که خوش‌تر ازین چهره‌ای نتافت

در خوابِ آرزو»

 

هر سو مرا کشید پیِ خویش در به در

این خوش‌پسند دیدۀ زیباپرستِ من

شد رهنمایِ این دلِ مشتاقِ بی‌قرار

بگرفت دستِ من

 

وآن آرزوی گمشده، بی‌نام و بی‌نشان

در دورگاهِ دیدۀ من جلوه می‌نمود

در وادیِ خیال مرا مست می‌دواند

وز خویش می‌ربود

 

از دور، می‌فریفت دلِ تشنۀ مرا

چون بحر موج می‌زد و لرزان چو آب بود

وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب

دیدم سراب بود

 

بیچاره من که از پسِ این جستجو هنوز

می‌نالد از من این دلِ شیدا که: «یار کو؟

کو آن که جاودانه مرا می‌دهد فریب؟

بنما کجاست او؟»

 

( از کتاب سراب، هوشنگ ابتهاج، سایه )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر