مرحوم دکتر معین، این غزل را مرثیهای در مرگ فرزند خواجه میداند
ز گریه مردمِ چشمم نشسته در خون است / ببین که در طلبت حالِ مردمان چون است
دلم بجو که قدت همچو سرو، دلجوی است / سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
از آن دَمی که ز چشمم برفت رودِ عزیز / کنارِ دامنِ من همچو رودِ جیحون است
چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم ؟ / به اختیار، که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلبِ یار میکند حافظ / چو مفلسی که طلبکارِ گنج قارون است
( غزلیّات حافظ )
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۵ توسط رضا