گر من از باغِ تو یک میوه بچینم چه شود ؟ / پیشِ پایی به چراغِ تو ببینم چه شود ؟
یارب اندر کَنَفِ سایۀ آن سروِ بلند / گر منِ سوخته یک دَم بنِشینم چه شود ؟
آخِر ای خاتمِ جمشیدِ همایونآثار / گر فتد عکسِ تو بر نقشِ نگینم چه شود ؟
واعظِ شهر چو مِهرِ مَلِک و شحنه گُزید / من اگر مِهرِ نگاری بگُزینم چه شود ؟
عقلم از خانه به در رفت و، اگر می این است / دیدم از پیش که در خانۀ دینم چه شود ؟
صرف شد عمرِ گرانمایه به معشوقه وُ می / تا از آنم چه به پیش آید، از اینم چه شود ؟
خواجه دانست که من عاشقم و، هیچ نگفت / حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود ؟
( غزلیّات حافظ )
در بیت اول : میوه چیدن از باغ معشوق : کنایه از برخوردار گشتن و بهرهمند شدن از وجود معشوق – به چراغ تو : با روشنی چهرۀ درخشان تو
در بیت دوم : کنف : حمایت و پناه
در بیت سوم : خاتم جمشید : انگشتری جمشید و در اینجا مراد از جمشید، حضرت سلیمان (ع) است
در بیت ششم : مرجع ضمیر آن و این : معشوقه و می در مصراع اول
در بیت هفتم : خواجه به طعن و طنز میگوید : همه از عاشقی او مطلّع شدهاند. حالا اگر خود او نیز بداند، هیچ مانعی ندارد