زبانِ خامه ندارد سرِ بیانِ فراق / وگرنه شرح دهم با تو داستانِ فراق
دریغ، مدّتِ عمرم که بر امیدِ وصال / به سر رسید و نیامد به سر، زمانِ فراق
کنون چه چاره، که در بحرِ غم به گردابی / فتاد زورقِ صبرم ز بادبانِ فراق
اگر به دستِ من افتد، فراق را بکُشم / که روزِ هجر، سیه باد و خان و مانِ فراق
ز سوزِ شوق، دلم شد کباب، دور از یار / مدام خونِ جگر میخورم ز خوانِ فراق
فلک چو دید سرم را اسیرِ چنبرِ عشق / ببست گردنِ صبرم به ریسمانِ فراق
به پایِ شوق گر این ره به سر شدی حافظ / به دستِ هجر ندادی کسی عنانِ فراق
( غزلیّات حافظ )
در بیت اول : خامه : نی و قلم – زبان خامه : مراد نوک قلم است که پس از تراشیده شدن به شکل زبان است
در بیت پنجم : دور از یار : ایهام دارد 1) در دوری از یار 2) دور از یار باد
در بیت ششم : معنی بیت : روزگار وقتی مرا در دام عشق گرفتار دید، گردن صبرم را با کمند جدایی بست؛ یعنی صبر را هم از من گرفت و مرا بیقرار ساخت
در بیت هفتم : معنی بیت : ای حافظ، اگر برای رسیدن به معشوق، تنها شور و اشتیاق کافی بود، دیگر کسی عنان دوری را به دست هجران نمیداد و تسلیم او نمیشد؛ یعنی همه به وصال معشوق میرسیدند و کسی دچار دوری از یار نمیگشت