ORezaO

دوش بیماریِ چشم تو ببُرد از دستم / لیکن از لطفِ لبت صورتِ جان می‌بستم

عشقِ من با خطِ مُشکینِ تو امروزی نیست / دیرگاه است کز این جامِ هلالی مستم

در رهِ عشق از آن سویِ فنا صد خطر است / تا نگویی که چو عمرم به سر آمد، رَستم

بعد از اینم چه غم از تیرِ کج‌اندازِ حسود / چون به محبوبِ کمان‌ابرویِ خود پیوستم ؟

رُتبتِ دانشِ حافظ به فلک بر شده بود / کرد غم‌خواریِ شمشادِ بلندت پستم

 

( غزلیّات حافظ )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر