دوش بیماریِ چشم تو ببُرد از دستم / لیکن از لطفِ لبت صورتِ جان میبستم
عشقِ من با خطِ مُشکینِ تو امروزی نیست / دیرگاه است کز این جامِ هلالی مستم
در رهِ عشق از آن سویِ فنا صد خطر است / تا نگویی که چو عمرم به سر آمد، رَستم
بعد از اینم چه غم از تیرِ کجاندازِ حسود / چون به محبوبِ کمانابرویِ خود پیوستم ؟
رُتبتِ دانشِ حافظ به فلک بر شده بود / کرد غمخواریِ شمشادِ بلندت پستم
( غزلیّات حافظ )
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶ توسط رضا