زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم / ناز بنیاد مکُن، تا نکَنی بنیادم
مَی مخور با همه کس، تا نخورم خونِ جگر / سر مکَش، تا نکَشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم / طُرّه را تاب مده، تا ندهی بر بادم
یارِ بیگانه مشو، تا نبَری از خویشم / غمِ اغیار مخور، تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم / قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمعِ هر جمع مشو، ورنه بسوزی ما را / یادِ هر قوم مکن، تا نروی از یادم
شهرۀ شهر مشو، تا ننهم سر در کوه / شورِ شیرین منِما، تا نکنی فرهادم
حافظ از جورِ تو، حاشا که بگردانَد روی / من از آن روز که در بندِ توام آزادم
( غزلیّات حافظ )
در بیت هشتم : خواجه مصرع دوم را عیناً از سعدی تضمین کرده است : من از آن روز که در بندِ توام آزادم / پادشاهم که به دستِ تو اسیر افتادم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۷ توسط رضا