تو همچو صبحی و، من شمعِ خلوتِ سَحرم / تبسّمی کن و، جان بین که چون همیسِپُرم
چنین که در دلِ من داغِ زلفِ سرکشِ توست / بنفشهزار شود تربتم چو درگذرم
چه شُکر گویمت ای خیلِ غم، عَفاکَ الله / که روزِ بیکسی آخِر نمیروی ز سرم
غلامِ مردمِ چشمم، که با سیاهدلی / هزار قطره ببارد، چو دردِ دل شمرم
به خاکِ حافظ اگر یار بگذرد چون باد / ز شوق، در دلِ آن تنگنا کفن بِدَرم
( غزلیّات حافظ )
در بیت اول : خواجه معشوق خود را به صبح، تبسّم او را به روشنایی صبح و خود را به شمع سحر مانند کرده است
در بیت دوم : بنفشه : گیاهی است دارای گلهای نامنظّم، برگهای متناوب، کوچک، خوشبو و بنفشرنگ. در ادب فارسی، شاعران زلف معشوق را بدان مانند کردهاند و نیز نسبت غمگینی و سوگواری و سر به گریبان فرو بردن را به آن دادهاند
در بیت سوم : عفاک الله : جملۀ دعایی است، خدا تو را ببخشاید