من که از آتشِ دل چون میِ خُم در جوشم / مُهر بر لبزده خون میخورم و خاموشم
قصدِ جان است طمع در لبِ جانان کردن / تو مرا بین که در این کار بهجان میکوشم
من کَی آزاد شوم از غمِ دل، چون هر دَم / هندویِ زلفِ بتی حلقه کند در گوشم ؟
حاش للَّه که نِیام معتقدِ طاعتِ خویش / این قدَر هست که گهگه قَدَحی مینوشم
هست امیدم، که علیرغم عدو روزِ جزا / فیضِ عفوش ننهد بارِ گنه بر دوشم
پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفُروخت / من چرا مُلکِ جهان را به جُوی نفروشم ؟
خرقهپوشیِّ من از غایتِ دینداری نیست / پردهای بر سرِ صد عیبِ نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم بهجز از راوَقِ خُم / چه کنم گر سخنِ پیرِ مُغان ننیوشم ؟
گر از این دست زند مطربِ مجلس رهِ عشق / شعرِ حافظ ببَرد وقتِ سماع از هوشم
( غزلیّات حافظ )
در بیت چهارم : حاش للَّه : خدا به دور دارد، پناه بر خدا
در بیت هشتم : راوق : شراب صاف، شرابی که در قسمت بالای خم است
در بیت نهم : ره : از اصطلاحات موسیقی، مقام، پرده