ORezaO

دوش سودایِ رُخش گفتم ز سر بیرون کنم / گفت: کو زنجیر تا تدبیرِ این مجنون کنم ؟

قامتش را سرو گفتم، سر کشید از من به خشم / دوستان، از راست می‌رنجد نگارم، چون کنم ؟

نکته ناسنجیده گفتم، دلبرا، معذور دار / عشو‌ه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم

من که ره بردم به گنجِ حُسنِ بی‌پایانِ دوست / صد گدایِ هم‌چو خود را بعد از این قارون کنم

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت اول : معنی بیت : دیشب با خود گفتم که عشق چهرۀ زیبای معشوق را از سر بیرون کنم و او گفت: زنجیر کجاست تا چاره‌ای برای این دیوانه بیندیشم؟ به عبارت دیگر، معشوق گفت: محال است که بتواند عشق مرا از سر بیرون کند. چاره‌اش فقط زنجیر است


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر