ORezaO

صحبت‌های بهرام گور پس از یافتن گنج جمشید

 

1 ز گنجی که جمشید بنهاد پیش / چرا کرد باید مرا گنجِ خویش؟

2 هر آن گنج کان جز به شمشیر و داد / فراز آید، آن پادشاهی مباد

3 به ارزانیان ده همه هرچه هست / مبادا که آید به ما بر شکست ...

4 نباید سپاهِ مرا بهره زین / نه تنگ‌ست بر ما زمان و زمین

5 فروشید گوهر به زرّ و به سیم / زنِ بیوه و کودکانِ یتیم

6 تهی‌دست مردم که دارند نام / گسسته دل از نام و آرام و کام ...

7 ببخشید دینار و گنجِ درم / به مزدِ روانِ جهاندار جم ...

8 مرا تا جوان باشم و تن‌درست / چرا بایدم گنجِ جمشید جست؟ ...

9 ز هوشنگ تا نوذرِ نامدار / کجا ز آفریدون بُد او یادگار

10 برین هم‌نشان تا سرِ کیقباد / که تاجِ فریدون به سر برنهاد

11 ببینید تا زآن بزرگان که ماند / بریشان به‌جز آفرین را که خواند؟

12 چو کوتاه شد گردشِ روزگار / سخن ماند زآن مهتران یادگار

13 که این را مَنِش بود و آن را نبود / یکی را نکوهش دگر را ستود

14 یکایک به نوبت همه بگذریم / سزد گر جهان را به بد نسپریم

15 چرا گنجِ آن رفتگان آوریم / وگر دل به دینارشان گستریم؟

16 نبندم دل اندر سرایِ سپنج / ننازم به تاج و نَیازم به گنج

17 چو روزی به شادی همی بگذرد / خردمند مردم چرا غم خورد؟

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت سوم : ارزانیان : نیازمندان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۷ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر