سینه مالامالِ درد است، ای دریغا مرهمی / دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدَمی
چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرو؟ / ساقیا، جامی به من دِه تا بیاسایم دَمی
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت: / صعبروزی، بوالعجبکاری، پریشانعالَمی
سوختم در چاهِ صبر از بهرِ آن شمعِ چِگِل / شاهِ تُرکان فارغ است از حالِ ما، کو رستمی؟
آدمی در عالَمِ خاکی نمیآید به دست / عالَمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی
( غزلیّات حافظ )
توضیحات این غزل در کتاب "شاخ نبات حافظ" نوشتۀ دکتر برزگر خالقی
در بیت چهارم : بیت اشاره دارد به ماجرای در چاه انداخته شدن بیژن به دست افزاسیاب و بیرون آوردنش به وسیلۀ رستم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۵ آذر ۱۳۹۷ توسط رضا