ساقی، منشین فارغ، می ده، که بهار آمد / بخت از سرِ بیکاری هم بر سرِ کار آمد
صحرایِ دلِ خود را آبی ز جگر دادم / امروز در آن صحرا سلطان به شکار آمد
هم خاطر و هم سینه شوریده بُد و اکنون / در خاطرم آسایش، در سینه قرار آمد
اقبال ازین بهتر چون باشد و کی باشد؟ / یار آمد و اقبالم در خدمتِ یار آمد
( غزلیّات نظامی )
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۸ توسط رضا