رفتن چو ضرورت است و منزل بگذاشت / من خود ننهم دلی که برباید داشت
بیچاره که در میانِ دریا افتاد / مسکین چه کند که دست و پایی نزند
گفتم که برآید آبی از چاهِ امید / افسوس که دلو نیز در آب افتاد
در گرگ نگه مکن که بزغاله بَرَد / یک روز ببینی که پلنگش بدرد
زندهدل از مرده نصیحتنیوش / مردهدل از زنده نگیرد به گوش
آن گوی که طاقتِ جوابش داری / گندم نبری به خانه چون جو کاری
خدا را در فراخی خوان و در عیش و تنآسانی / نه چون کارت به جان آید خدا از جان و دل خواهی
گهی کاندر بلا مانی خدا خوانی / چو بازت عافیت بخشد سر از طاعت بگردانی
( مفردات سعدی )
نوشته شده در تاريخ شنبه ۷ دی ۱۳۹۸ توسط رضا