ORezaO

رفتن چو ضرورت است و منزل بگذاشت / من خود ننهم دلی که برباید داشت

 

بیچاره که در میانِ دریا افتاد / مسکین چه کند که دست و پایی نزند

 

گفتم که برآید آبی از چاهِ امید / افسوس که دلو نیز در آب افتاد

 

در گرگ نگه مکن که بزغاله بَرَد / یک روز ببینی که پلنگش بدرد

 

زنده‌دل از مرده نصیحت‌نیوش / مرده‌دل از زنده نگیرد به گوش

 

آن گوی که طاقتِ جوابش داری / گندم نبری به خانه چون جو کاری

 

خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن‌آسانی / نه چون کارت به جان آید خدا از جان و دل خواهی

 

گهی کاندر بلا مانی خدا خوانی / چو بازت عافیت بخشد سر از طاعت بگردانی

 

( مفردات سعدی )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۷ دی ۱۳۹۸ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر