ORezaO

غمِ تو خجسته بادا که غمی‌ست جاودانی / ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی

غمِ او ز خرّمی بِه، تو درین سخن چه گویی؟ / زدنش بِه از نوازش، تو ازین زیان چه دانی؟

منم آنکه خدمتِ تو کنم و نمی‌توانم / تویی آنکه چارۀ من نکنی و می‌توانی

به زبانِ حال گفتی که بخواه وصل از من / به چه اعتماد خواهم؟ به کدام زندگانی؟

دلِ من کجا پذیرد عوضِ تو دیگری را / دگری به تو نماند، تو به دیگری نمانی

 

( غزلیّات نظامی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر