اگر صد سال مانی، ور یکی روز / بباید رفت ازین کاخِ دلافروز
پس آن بهتر که خود را شاد داری / در آن شادی خدا را یاد داری
به وقتِ خوشدلی چون شمعِ پُرتاب / دهن پرخنده داری، دیده پرآب
چو بیگریه نشاید بود خندان / وزین خنده نشاید بست دندان
بیاموزم تو را گر کاربندی / که بیگریه زمانی خوش بخندی
چو خندان گردی از فرخندهفالی / بخندان تنگدستی را، به مالی
نبینی آفتابِ آسمان را / کزآن خندد که خنداند جهان را؟
( خسرو و شیرین نظامی )
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹ توسط رضا