قسمتهایی از پند دادن مهینبانو (پادشاه ارمنستان، عمّۀ شیرین) به شیرین، که از دوری خسرو در رنج بود
به صد زاری ز خاکِ راه برخاست / ز بس خواری شده با خاکِ ره راست
به درگاهِ مهینبانو گذر کرد / ز کارِ شاه، بانو را خبر کرد
دلِ بانو موافق شد درین کار / نصیحت کرد و پندش داد بسیار
که صابر شو درین غم روزکی چند / نماند هیچکس جاوید در بند
چو گوی افتان و خیزان بِه بوَد کار / که هرکس کاوفتد، خیزد دگربار
نباید راهرو کاو زود رانَد / که هر کاو زود رانَد، زود مانَد
بباید ساختن با سختی اکنون / که داند کارِ فردا چون بوَد چون؟
کنون وقتِ شکیبایی است، مشتاب / که بر بالا به دشواری رود آب
بد از نیک آنگهی آید پدیدت / که قفل از کار بگشاید کلیدت
بسا دیبا که یابی سرخ و زردش / کبود و ازرق آید درنوردش
بسا دُرجا که بینی گَردفرسای / بوَد یاقوت یا پیروزه را جای
چو بانو زین سخن لختی فروگفت / بتِ بیصبر شد با صابری جفت
( خسرو و شیرین نظامی )