بخشهایی از زاری فرهاد در کوه بیستون. فرهاد از روز تا شب کوه میکند و از شب تا روز زاری میکرد.
نظر کردی سویِ قصرِ دلارام / به زاری گفتی ای سروِ گلاندام
تو خود دانم که از من یاد ناری / که یاری بهتر از من یاد داری
منم یاری که بر یادت شب و روز / جهان سوزم به فریادِ جهانسوز
تو را تا دل به خسرو شاد باشد / غریبی چون منت کی یاد باشد؟
من از عشقِ تو ای شمعِ شبافروز / بدین روزم که میبینی بدین روز
مرا مادر دعا کردهست گویی / که از تو دور بادا هرچه جویی
تو کامروز از غریبی بینصیبی / بترس از محنتِ روزِ غریبی
طمع در زندگانی بسته بودم / امید اندر جوانی بسته بودم
از آن هردو کنون نومید گشتم / بلا را خانۀ جاوید گشتم
دریغا هرچه در عالم رفیق است / تو را تا وقتِ سختی همطریق است
گهِ سختی تنآسانی پذیرند / تو گویی دست و، ایشان پای گیرند
کشم هر لحظه جوری نو نو از تو / به یک جو بر تو، ای من جو جو از تو
مرا آنکس که این پیکار فرمود / طلبکارِ هلاکِ جانِ من بود
نه چندان دوستی دارم دلاویز / که گر روزی بیفتم گویدم: خیز
منم تنها در این اندوه و جانی / فدا کرده سری بر آستانی
اگر صد سال در چاهی نشینم / کسی جز آهِ خود بالا نبینم
وگر گردم به کوه و دشت صد سال / بجز سایه کسم ناید به دنبال
مبادا کس بدین بیخانمانی / بدین تلخی چه باید زندگانی؟
به شب تا روز گوهربار بودی / به روزش سنگ سُفتن کار بودی
به گردِ عالم از فرهادِ رنجور / حدیثِ کوه کندن گشت مشهور
( خسرو و شیرین نظامی )