زمانه خود جز این کاری ندارد / که اندوهی دهد، جانی ستاند
جهان دیو است و وقتِ دیو بستن / به خوشخویی توان زین دیو رستن
مکن دوزخ به خود بر، خویِ بد را / بهشتِ دیگران کن خوی خود را
چو دارد خویِ تو مردمسرشتی / هم اینجا و هم آنجا در بهشتی
مخسب ای دیده چندان غافل و مست / چو بیداران برآور در جهان دست
که چندان خفت خواهی در دلِ خاک / که فرموشت کند دورانِ افلاک
بسا خونا که شد بر خاکِ این دشت / سیاووشی نرَست از زیرِ این طشت
هر آن ذرّه که آرَد تندبادی / فریدونی بوَد یا کیقبادی
( خسرو و شیرین نظامی )
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹ توسط رضا