شکنجِ کار چون در هم نشیند / بمیرد هرکه در ماتم نشیند
گشادهروی باید بود یکچند / که پای و سر نباید هردو در بند
نشاید کرد بر آزارِ خود زور / که بس بیمار واگشت از لبِ گور
نه هر کش صحّت، او را تب نگیرد / نه هر کس را که تب گیرد بمیرد
بسا قفلا که بندش ناپدید است / چو وابینی، نه قفل است، آن کلید است
فلک گر مملکت پاینده دادی / ز کیخسرو به خسرو کی فتادی؟
کسی کو دل بر این گلزار بندد / چو گل زآن بیشتر گرید که خندد
جهان چون مارِ افعی پیچپیچ است / تو را آن بِهْ کزو در دست هیچ است
چو زیر از قدرِ تو جایِ تو باشد / عَلَم دان هرکه بالایِ تو باشد
تو پنداری که تو کم قدر داری؟ / تویی تو، کز دو عالم صدر داری
دلِ عالم تویی، خود را مبین خُرد / بدین همّت توان گوی از جهان برد
بدین اندیشه چون دلشاد گردی / ز بندِ تاج و تخت آزاد گردی
وگر باشی به تخت و تاج محتاج / زمین را تخت کن، خورشید را تاج
( خسرو و شیرین نظامی )
در بیت اول : یعنی وقتی گره در کار بسیار شد، نباید در ماتم نشست
در بیت دوم : یعنی اگر پای تو در بند است، با اندیشههای بد و غمگینی، سرت را هم در بند نکن
در بیت سوم : احتمالا مصراع اول یعنی کاری نباید کرد که چیزی که مایه آزار است بیشتر قوّت گیرد
در بیت هفتم : خندۀ گل یک دو روز است اما گریۀ گل که گلاب است روزهای بسیار خواهد ماند