ساقی به کجا که مَی پرستم / تا ساغرِ می دهد به دستم
آن می که چو اشکِ من زلال است / در مذهبِ عاشقان حلال است
در می به امیدِ آن زنم چنگ / تا بازگشاید این دلِ تنگ
شیری است نشسته بر گذرگاه / خواهم که ز شیر گم کنم راه
ساقی منشین، به من ده آن می / کز خونِ فسرده برکشد خوی
آن می که چو گنگ از آن بنوشد / نطقش به مزاج در بجوشد
ساقی، ز می و نشاط منشین / می تلخ ده و نشاط شیرین
آن می که چنان که حالِ مرد است / ظاهر کند آنچه در نورد است
چون قامتِ ما برای غرق است / کوتاه و دراز را چه فرق است؟
ساقی، منشین که روز دیر است / می ده که سرم ز شغل سیر است
آن می که چراغِ رهروان شد / هر پیر که خورد ازو جوان شد
ساقی، نفسم ز غم فروبست / می ده که به می ز غم توان رست
آن می که صفایِ سیم دارد / در دل اثری عظیم دارد
دل نِه به نصیبِ خاصۀ خویش / خاییدنِ رزقِ کس میندیش
برگردد بخت از آن سبکرای / کافزون ز گلیمِ خود کشد پای
خرسندی را به طبع دربند / میباش بدآنچه هست خرسند
ساقی، ز رهِ بهانه برخیز / پیش آر میِ مغانه، برخیز
آن می که به بزم، ناز بخشد / در رزم، سلاح و ساز بخشد
بارِ همه میکش ار توانی / بهتر ز چه بارکش رهانی؟
تا چون تو بیفتی از سرِ کار / سُفتِ همه کس تو را کشد بار
ساقی میِ ارغوانیَم ده / یاریدهِ زندگانیَم ده
آن می که چو با مزاج سازد / جان تازه کند، جگر نوازد
( لیلی و مجنون نظامی )
در بیت ششم : گنگ : لال
در بیت نوزدهم : معنی مصراع دوم : چه کاری بهتر از رهانیدن بارکشان از بارکشی؟
در بیت بیستم : سُفت : دوش، کتف