ORezaO

بهار آمد، گل و نسرین نیاورد / نسیمی بویِ فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست / چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را، چه افتاد / که آیینِ بهاران رفتش از یاد؟

چرا سر برده نرگس در گریبان؟ / چرا بنشسته قُمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته‌ست؟ / چرا هر گوشه گَردِ غم نشسته‌ست؟

چرا مطرب نمی‌خواند سرودی؟ / چرا ساقی نمی‌گوید درودی؟

بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی / گره واکن ز ابرو، چهره بگشای

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش / نوایی نو به مرغانِ چمن بخش

بهارا، بنگر این دشتِ مُشوَّش / که می‌بارد بر آن بارانِ آتش

گهی چون جویبارم نغمه آموز / گهی چون آذرخشم رخ برافروز

بهارا، زنده مانی، زندگی بخش / به فروردینِ ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است / هنوز اینجا نفس‌ها آتشین است

اگر خود عمر باشد، سر برآریم / دل و جان در هوای هم گماریم

به نوروزِ دگر، هنگامِ دیدار / به آیینِ دگر آیی پدیدار

 

( از کتاب زمین، هوشنگ ابتهاج، سایه )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر