رسید موسمِ نوروز و گاهِ آن آمد / که دل هوایِ گلستان و لالهزار کند
هزار عاشقِ دلخسته را به یک نغمه / نوایِ بلبلِ شوریده بیقرار کند
کسی که باده ننوشد چه خوشدلی بیند؟ / دلی که عشق نورزد دگر چه کار کند؟
در این غریبی و آوارگی چنین که منم / مرا به لطف که پرسد؟ که اعتبار کند؟
عبید را بِهْ از این نیست در چنین سختی / که تکیه بر کرم و لطفِ کردگار کند
( قصاید عبید زاکانی )
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹ توسط رضا