نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید / چه بینشاط بهاری که بیرخِ تو رسید
به دورِ ما که همه خونِ دل به ساغرهاست / ز چشمِ ساقیِ غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من؟ که در این روزگارِ بیفریاد / ز دستِ جورِ تو ناهید بر فلک نالید
گذشت عمر و به دل عشوه میخریم هنوز / که هست در پیِ شامِ سیاه صبحِ سپید
کراست سایه در این فتنهها امیدِ امان؟ / شد آن زمان که دلی بود در امانِ امید
( از کتاب یادگار خون سرو، هوشنگ ابتهاج، سایه )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹ توسط رضا