ORezaO

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی / این شبیخونِ بلا باز چه بود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امّید در او / چون به خونِ دلِ ما دست گشود ای ساقی؟

تشنۀ خونِ زمین است فلک، واین مَهِ نو / کهنه‌داسی‌ست که بس کِشته درود ای ساقی

بس که شستیم به خونابِ جگر جامۀ جان / نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

این لب و جام، پیِ گردشِ مَی ساخته‌اند / ورنه بی می ز لب و جام چه سود ای ساقی؟

 

( از کتاب یادگار خون سرو، هوشنگ ابتهاج، سایه )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر