ORezaO

سخن می‌گفت، سر در غار کرده، شهریارِ شهرِ سنگستان

سخن می‌گفت با تاریکیِ خلوت

تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

ز بیدادِ انیران شکوه‌ها می‌کرد.

ستم‌های فرنگ و ترک و تازی را

شکایت با شکسته بازوانِ میترا می‌کرد.

غمانِ قرن‌ها را زار می‌نالید.

حزین‌آوایِ او در غار می‌گشت و صدا می‌کرد:

 

«مگر دیگر فروغِ ایزدی‌آذر مقدس نیست؟

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟

زمین گندید، آیا بر فرازِ آسمان کس نیست؟

گسسته است زنجیرِ هزار اهریمنی‌تر زآنکه در بندِ دماوند است ...

غمِ دل با تو گویم غار

بگو آیا مرا دیگر امیدِ رستگاری نیست؟»

 

( مهدی اخوان ثالث )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر