خانِ هشتم را
من روایت میکنم اکنون،
من که نامم ماث.
قصّه است این، قصّه، آری قصّۀ دردست
شعر نیست
آه
دیگر اکنون آن عمادِ تکیه و امّیدِ ایرانشهر،
شیرمردِ عرصۀ ناوردهایِ هول،
پورِ زالِ زر، جهان پهلَو،
آن خداوند و سوارِ رخشِ بیمانند،
آنکه هرگز کس نبودش مرد در ناورد،
آن زبردستِ دلاور، پیرِ شیرافکن،
آنکه بر رخشش تو گفتی کوهبرکوهست در میدان،
آنکه هرگز –چون کلیدِ گنجِ مروارید-
گم نمیشد از لبش لبخند،
آری اکنون شیرِ ایرانشهر،
تهمتن گُردِ سجستانی،
کوهِ کوهان، مردِ مردستان،
رستمِ دستان،
در تگِ تاریکژرفِ چاهِ پهناور،
کِشته هرسو بر کف و دیوارههایش نیزه و خنجر،
چاهِ غدرِ ناجوانمردان،
آری اکنون تهمتن با رخشِ غیرتمند
در بُنِ این چاهِ آبش زهرِ شمشیر و سنان گم بود.
و میاندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بیشرمانه و پستست این تزویر.
چشمها را بست.
بعد چندی که گشودش چشم،
رخشِ خود را دید،
بس که خونش رفته بود از تن،
بس که زهرِ زخمها کاریش
گوئی از تن حسّ و هوشش رفته بود و داشت میخوابید.
او
از تنِ خود –بس بتر از رخش-
بیخبر بود و نبودش اعتنا با خویش.
رخش را میدید و میپائید.
رخش، آن طاقِ عزیز، آن تای بیهمتا،
رخشِ رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده،
آه ....
پهلوانِ کشتنِ دیوِ سپید، آنگاه،
دید چون دیوِ سیاهی، غم
-کز برایش پهلوانِ ناشناسی بود تا آن دَم-
پنجه افکندهست در جانش؛
گفت در دل: «رخش! طفلک رخش!
آه!»
این نخستین بار شاید بود
کان کلیدِ گنجِ مرواریدِ او گم شد.
ناگهان انگار
بر لبِ آن چاه
سایهای را دید
او شغاد آن نابرادر بود
«هان، شغاد!» اما
دونکِ نامرد بس کوچکتر از آن بود
که دلِ مردانۀ رستم برای او به خشم آید.
باز چشمِ او به رخش افتاد – اما ... وای!
دید،
رخشِ زیبا، رخشِ غیرتمند،
رخشِ بیمانند،
با هزاراش یادبودِ خوب، خوابیدهست.
قصه میگوید که آنگه تهمتن او را
مدتی ساکت نگه میکرد،
از تماشایش نمیشد سیر
مثلِ اینکه اولین بارست میبیند؛
بعد از آن تا مدتی، تا دیر،
یال و رویش را
هی نوازش کرد، هی بوئید، هی بوسید،
رو به یال و چشمِ او مالید،
مثلِ اینکه سالها گمگشته فرزندی
از سفر برگشته و دیدارِ مادر بود.
قصه میگوید که روحِ رخش اگر میدید
-از شگفتیهای ناباور-
پایِ چشمِ تهمتن تر بود.
( مهدی اخوان ثالث )