ORezaO

اینک بهارِ دیگر، شاید خبر نداری / یا رفتنِ زمستان باور دگر نداری

باور نمی‌کنم من، کآن گرمپو تو باشی / ای سنگِ سردِ ساکن، زآتش اثر نداری

او مرغِ شعله‌پر بود، او عاشقِ خطر بود / خاکستری تو، سردی، شورِ شرر نداری

بود از بدِ خبرها کز راه‌ها رمیدی؟ / یا شومیِ نشان‌ها؟ کآن شور و شر نداری

برخیز تا بکوچیم از درّۀ زمستان / یا شوقِ این سفر هم در دل دگر نداری

از خیزران عصائی‌ست با کولبارِ زادی / تو گفته‌ای که حاجت زاین بیشتر نداری

برخیز اگر رفیقی، همگامِ این طریقی / وز چند و چونِ دشوار هول و حذر نداری

در ما غریبه‌ای نیست، خیز ای ره‌آشنا مرد / همراه باش و همدل، یا خود جگر نداری؟

 

( مهدی اخوان ثالث )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر