ORezaO

عشقم آخر در جهان بدنام کرد / آخرم رسوایِ خاص و عام کرد

عاقبت آواره‌ام کرد از دیار / نه مرا غمخواری و نه هیچ یار

می‌روم هرجا، به هر سو، کو به کو / خود نمی‌دانم چه دارم جستجو

زشت آمد در نظرها کارِ من / خلق نفرت دارد از گفتارِ من

دور گشتند از من آن یاران همه / چه شدند ایشان؟ چه شد آن همهمه؟

چه شد آن یارِ نکویی کز صفا / دم زدی پیوسته با من از وفا؟

بی‌مروّت، این جفاهایت چراست؟ / یار، آخر آن وفاهایت کجاست؟

چون مرا بی‌چاره و سرگشته دید / اندک اندک آشنایی را بُرید

دیدمش، گفتم: منم. نشناخت او / بی‌تأمّل رو ز من برتافت او

دوستی این بود زابنای زمان / مرحبا بر خویِ یارانِ جهان

خَلقم آخر بس ملامت‌ها نمود / سرزنش‌ها و حقارت‌ها نمود

جمله می‌گفتند: او دیوانه است / گاه گفتند: او پیِ افسانه است

با چنین هدیه مرا پاداش کرد / هدیه، آری، هدیه‌ای از رنج و درد،

که پریشانیِّ من افزون نمود / خیرخواهی را چنین پاداش بود

عاقبت قدرِ مرا نشناختند / بی‌سبب آزرده از خود ساختند

یادگاری ساختم با آه و درد / نام آن: رنگِ پریده، خونِ سرد

 

( نیما یوشیج )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر