عشقم آخر در جهان بدنام کرد / آخرم رسوایِ خاص و عام کرد
عاقبت آوارهام کرد از دیار / نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
میروم هرجا، به هر سو، کو به کو / خود نمیدانم چه دارم جستجو
زشت آمد در نظرها کارِ من / خلق نفرت دارد از گفتارِ من
دور گشتند از من آن یاران همه / چه شدند ایشان؟ چه شد آن همهمه؟
چه شد آن یارِ نکویی کز صفا / دم زدی پیوسته با من از وفا؟
بیمروّت، این جفاهایت چراست؟ / یار، آخر آن وفاهایت کجاست؟
چون مرا بیچاره و سرگشته دید / اندک اندک آشنایی را بُرید
دیدمش، گفتم: منم. نشناخت او / بیتأمّل رو ز من برتافت او
دوستی این بود زابنای زمان / مرحبا بر خویِ یارانِ جهان
خَلقم آخر بس ملامتها نمود / سرزنشها و حقارتها نمود
جمله میگفتند: او دیوانه است / گاه گفتند: او پیِ افسانه است
با چنین هدیه مرا پاداش کرد / هدیه، آری، هدیهای از رنج و درد،
که پریشانیِّ من افزون نمود / خیرخواهی را چنین پاداش بود
عاقبت قدرِ مرا نشناختند / بیسبب آزرده از خود ساختند
یادگاری ساختم با آه و درد / نام آن: رنگِ پریده، خونِ سرد
( نیما یوشیج )