ORezaO

چشم بگشای و به خود بازآی، هان / که تویی نیز از شمارِ زندگان

دائماً تنهایی و آوارگی / دائماً حیرانی و بی‌چارگی

دائماً نالیدن و بگریستن / نیست ای غافل، قرارِ زیستن

حاصلِ عمر است شادی  و خَوشی / نه پریشان‌حالی و محنت‌کَشی

اندکی آسوده شو، بخرام شاد / چند خواهی عمر را بر باد داد؟

ای بسا بی‌چاره را کاندوه و درد / گردشِ ایّام کم‌کم محو کرد

 

ای دریغا روزگارِ کودکی / که نمی‌دیدم از این غم‌ها، یَکی

فکرِ ساده، درکِ کم، اندوه کم / شادمان با کودکان دَم می‌زدم

ای خوشا آن روزگاران، ای خوشا / یاد باد آن روزگارِ دلگشا

گم شد آن ایّام، بگذشت آن زمان / خود چه مانَد در گذرگاهِ جهان؟

بگذرد آبِ روانِ جویبار / تازگی و طلعتِ روزِ بهار

گریۀ بی‌چارۀ شوریده‌حال / خندۀ یاران و دورانِ وصال

این چنین هر شادی و غم بگذرد / جمله بگذشتند، این هم بگذرد

 

( نیما یوشیج )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر