بس کُن از پرسش ای سوختهدل
بس که گفتی دلم ساختی خون
باورم شد که از غصّه مستی
هر که را غم فزون، گفته افزون
عاشقا تو مرا میشناسی
آنچه بگذشت چون چشمۀ نوش،
بود روزی بدانگونه کامروز.
نکته اینست، دریاب فرصت
گنج در خانه، دل رنجاندوز
از چه؟ آیا چمن دلربا نیست؟
شِکوهها را بنه، خیز و بنگر
که چگونه زمستان سرآمد
جنگل و کوه در رستخیز است
عالم از تیرهرویی درآمد
چهره بگشاد و چون برق خندید
تودۀ برف بشکافت از هم
قلّه کوه شد یکسر ابلق
مردِ چوپان درآمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
که دگر وقتِ سبزهچرانیست
عاشقا خیز کآمد بهاران
چشمۀ کوچک از کوه جوشید
گُل به صحرا درآمد چو آتش
رودِ تیره چو طوفان خروشید
دشت از گُل شده هفترنگه
بر سرِ سبزۀ بیشل اینک
نازنینیست خندان نشسته
از همه رنگ، گُلهای کوچک
گِردآورده و دسته بسته
تا کند هدیۀ عشقبازان
همّتی کن که دزدیده او را
هر دمی جانبِ تو نگاهیست
عاشقا گر سیه دوست داری
اینک او را دو چشمِ سیاهیست
که ز غوغایِ دل قصۀگوی است
( نیما یوشیج )