ORezaO

بس کُن از پرسش ای سوخته‌دل

بس که گفتی دلم ساختی خون

باورم شد که از غصّه مستی

هر که را غم فزون، گفته افزون

عاشقا تو مرا می‌شناسی

 

آنچه بگذشت چون چشمۀ نوش،

بود روزی بدانگونه کامروز.

نکته این‌ست، دریاب فرصت

گنج در خانه، دل رنج‌اندوز

از چه؟ آیا چمن دلربا نیست؟

 

شِکوه‌ها را بنه، خیز و بنگر

که چگونه زمستان سرآمد

جنگل و کوه در رستخیز است

عالم از تیره‌رویی درآمد

چهره بگشاد و چون برق خندید

 

تودۀ برف بشکافت از هم

قلّه کوه شد یکسر ابلق

مردِ چوپان درآمد ز دخمه

خنده زد شادمان و موفق

که دگر وقتِ سبزه‌چرانی‌ست

 

عاشقا خیز کآمد بهاران

چشمۀ کوچک از کوه جوشید

گُل به صحرا درآمد چو آتش

رودِ تیره چو طوفان خروشید

دشت از گُل شده هفت‌رنگه

 

بر سرِ سبزۀ بیشل اینک

نازنینی‌ست خندان نشسته

از همه رنگ، گُل‌های کوچک

گِردآورده و دسته بسته

تا کند هدیۀ عشق‌بازان

 

همّتی کن که دزدیده او را

هر دمی جانبِ تو نگاهی‌ست

عاشقا گر سیه دوست داری

اینک او را دو چشمِ سیاهی‌ست

که ز غوغایِ دل قصۀ‌گوی است

 

( نیما یوشیج )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر