ORezaO

ای سیه‌چشم چه دیدی تو از این دیده گناه / که نگاهت چو کنم، خیره کنی چشمِ سیاه؟

من گرفتم که تو را در دلِ خود دارم دوست / آن که بودت که ز رازِ دلِ من کرد آگاه؟

که تو را گفت که در کوچه سلامم نکنی؟ / که تو را گفت که باید نروی با من راه؟

کیست جز من که خورَد باطناً از بهرِ تو غم؟ / کیست جز من که کشد واقعاً از بهرِ تو آه؟

خواهی امروز به من اخم کن و خواهی نه / عاقبت رام و دلارامِ منی خواه نخواه

باش بینی که تو خود سویِ من آیی با میل / گرچه امروز به من می‌گذری با اکراه

گاهی احوالِ مرا نیز بپرس از دمِ در / گاهی از لطف مرا نیز ببین در سرِ راه

 

( ایرج میرزا )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر