ای سیهچشم چه دیدی تو از این دیده گناه / که نگاهت چو کنم، خیره کنی چشمِ سیاه؟
من گرفتم که تو را در دلِ خود دارم دوست / آن که بودت که ز رازِ دلِ من کرد آگاه؟
که تو را گفت که در کوچه سلامم نکنی؟ / که تو را گفت که باید نروی با من راه؟
کیست جز من که خورَد باطناً از بهرِ تو غم؟ / کیست جز من که کشد واقعاً از بهرِ تو آه؟
خواهی امروز به من اخم کن و خواهی نه / عاقبت رام و دلارامِ منی خواه نخواه
باش بینی که تو خود سویِ من آیی با میل / گرچه امروز به من میگذری با اکراه
گاهی احوالِ مرا نیز بپرس از دمِ در / گاهی از لطف مرا نیز ببین در سرِ راه
( ایرج میرزا )
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ توسط رضا