وفا در گلرخان، عطر است در گُل / من این را خواندهام وقتی به دفتر
وفایِ گلرخان و عطرِ گلها / به لطف و خاصیت هستند همبر
گلِ سرخ اندر این بستان زیاد است / یکی بیعطر و آن دیگر معطّر
گلِ سرخی که تنها رنگ دارد / نگردد با گلِ خوشبو برابر
نظربازی کنی با او تو از دور / که در او نیست چیزی غیرِ منظر
اگر آن منظرِ زیبا از او رفت / از او رفتهست هر پیرایه و فر
شود یا طعمۀ جاروبِ دهقان / و یا بازیچۀ بادِ ستمگر
به هر صورت، چو شد پژمرده امروز / فراموشش کنی تا روزِ دیگر
ولی آن گل که رنگ و بوی دارد / چو رنگش رفت، از بویش خوری بر
گلابی مانَد از او راحتافزا / اسانسی زاید از او روحپرور
پس از رفتن هم او را میکند یاد / چو عطرش را زنی بر سینه و بر
به یاد آری که او وقتی گلی بود / وز او رویِ چمن پر زیب و زیور
وفای او که باشد جایِ عطرش / شود در صفحۀ قلبش مصوّر
چو یادِ مهربانیهاش افتی / زند مهرِ نخستین از دلت سر
به هر چشمی کز اوّل دیده بودی / به آن چشمش ببینی تا به آخر
( ایرج میرزا )