ORezaO

بخش‌هایی از شعر صدای پای آب

 

اهلِ کاشانم

روزگارم بد نیست

تکّه نانی دارم، خرده هوشی، سرِ سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگِ درخت

دوستانی بهتر از آبِ روان

 

و خدایی که در این نزدیکی‌ست

لایِ این شب‌بوها، پایِ آن کاجِ بلند

 

چیزها دیدم در رویِ زمین

کودکی دیدم، ماه را بو می‌کرد

شاعری دیدم هنگامِ خطاب، به گلِ سوسن می‌گفت: «شما»

من کتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنسِ بلور

کاغذی دیدم، از جنسِ بهار

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی سایه‌اش را بفروشد به زمین

رایگان می‌بخشد، نارون، شاخۀ خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست، شورِ من می‌شکفد

 

من به سیبی خشنودم

و به بوییدنِ یک بوتۀ بابونه

من صدایِ پرِ بلدرچین را می‌شناسم

رنگ‌های شکمِ هوبره را، اثرِ پایِ بزِ کوهی را

خوب می‌دانم ریواس کجا می‌روید

هر کجا هستم، باشم

آسمان مالِ من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مالِ من است

چه اهمیّت دارد

گاه اگر می‌رویند

قارچ‌های غربت؟

 

من نمی‌دانم

که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی‌ست، کبوتر زیباست

و چرا در قفسِ هیچکسی کرکس نیست

گلِ شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد

چشم‌ها را باید شست، جورِ دیگر باید دید

 

چترها را باید بست

زیرِ باران باید رفت

با همه مردمِ شهر، زیرِ باران باید رفت

دوست را زیرِ باران باید دید

زیرِ باران باید بازی کرد

زندگی آب‌تنی کردن در حوضچۀ «اکنون» است

 

و نخواهیم پلنگ از درِ خلقت برود بیرون

و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت

 

ریگی از رویِ زمین برداریم

وزنِ بودن را احساس کنیم

 

ساده باشیم

ساده باشیم، چه در باجۀ بانک، چه در زیرِ درخت

 

( سهراب سپهری )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر