چگونه پیچکِ غم، ارغوانِ شادی را
به باغِ خاطرِ ما جاودانه پژمردهست؟
چگونه کم کم زنگارِ ناامیدیها
جلایِ آینۀ شور و شوق را بردهست؟
چنان به زندگیِ بینشاط خو کردیم
که نقشِ روشنِ لبخند، یادمان رفتهست
ببین که بر سرِ دلهایمان چه آوردیم
ببین نخواسته با عمرِ خود چهها کردیم
چرا چو ماتمیان بیخروش میمانیم؟
چرا سرودِ نیایش به بامداد، به نور
سرودِ گندم، باران، سرودِ شالیزار
سرودِ مادر، کودک، پدر، سرودِ وطن
سرودِ زندگی و عشق را نمیخوانیم؟
یکی بپرس که از زندگی چه میدانیم؟
نفس کشیدن آیا نشانِ زیستن است؟
مگر نه اینکه غمی سهمگین به دل داریم
مگر نه اینکه به رنجی گران گرفتاریم
نشاطمان را باید همیشه چون خورشید
بلند و گرم در اعماقِ جان نگهداریم
مده به پیچکِ غم، آب و آفتاب و نسیم
بیا دوباره به فریادِ ارغوان برسیم
( فریدون مشیری )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۰ توسط رضا